تبليغاتX
جوانان عشاق الرضا،علیه السلام

جوانان عشاق الرضا،علیه السلام
مذهبی ، اجتماعی ، تنکابن
قالَ الباقِرُ ( عَلَيه السَّلام ) :

" قُولُوا لِلنّاسِ اَحسَن ما تُحِبُّون اَن یقال لَکم  "

حضرت امام محمد باقر ( عليه السلام ) فرمودند :

« بهترين چيزي را كه دوست داريد درباره شما بگويند ، درباره مردم بگوييد »

[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 18:55 ] [ محمد ] [ ]
 امام محمد باقر علیه السلام فرمودند:
«انما یداق الله العباد فی الحساب یوم القیامة علی قدر ما اتاهم من العقول فی الدنیا»

خدا در روز قیامت نسبت به حساب بندگانش به اندازه عقلی که در دنیا به آنها داده است ، باریک بینی می کند

[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 18:47 ] [ محمد ] [ ]
امام باقر(ع) فرمودند: :razz:

تَعَلَّمُوا العِلمَ فَإنَّ تَعَلُّمَهُ حَسَنَةٌ، وَطَلَبَهُ عِبَادَةٌ.


دانش بیاموزید که آموختن آن پاداش دارد و جستوجوی آن عبادت است.


بحار الأنوار، ج 78، ص 189

[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 18:44 ] [ محمد ] [ ]
إنَّ اللهَ یُحِبُّ الحَییَّ الحَلیمَ.


همانا خداوند انسان با حیا و بردبار را دوست دارد.



(جهاد با نفس، ح259 )

[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 18:43 ] [ محمد ] [ ]
قالَ الباقِرُ ( عَلَيه السَّلام ) :

"  الكَمال كُلُ الكَمال التَّفَقهُ فِي الدِّينِ وَ الصَبرُ عَلي النائِبَه وَ تَقدِيرُ المَعيشَةِ  "

حضرت امام محمد باقر ( عليه السلام ) فرمودند :

« نهايت كمال ، فهم در دين و صبر بر مصيبت ، و اندازه گيري در خرج زندگاني است »

(اصول کافی ، ج 1 ، ص 39)

[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 18:42 ] [ محمد ] [ ]
لا فَضیلَةَ کالجهادِ ، ولا جِهادَ کمُجاهَدَةِ اَلهَوی

فضیلتی چون جهاد نیست ، و جهادی چون مبارزه با هوای نفس نیست.
  
(تحف العقول ص 286)

[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 18:41 ] [ محمد ] [ ]
امام باقر (علیه‌ السلام) فرمودند:
«شَرِّقا و غَرِّبا فَلا تَجِدان عِلماً صَحيحاً إلَّا شَيئاً خَرَجَ مِن عِندِنا أهلَ البَيتِ.»

اگر به شرق یا غرب عالم بروید، دانش صحیحی نمی‌یابید مگر آنچه از نزد ما اهل‌بیت بیرون می‌آید.


(كافی، ج 1، ص 399)

[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 18:40 ] [ محمد ] [ ]

سایت آوینی

حضرت على بن موسى الرضا عليه ‏السلام - در روز يازدهم ذيقعده سال 148 هجرى ديده به جهان گشود(1). مادر او بانويى با فضيلت بنام «تُكْتَمْ» بود كه پس از تولد حضرت، از طرف امام كاظم عليه‏السلام -«طاهره» نام گرفت(2)

كنيه او «ابوالحسن» و لقبش «رضا» است. او پس از شهادت پدر بزرگوارش در زندان بغداد (در سال 183 هجرى) در سن 35 سالگى عهده‏دار مقام امامت و رهبرى امّت گرديد

خلفاى معاصر حضرت

مدت امامت آن حضرت بيست سال بود كه ده سال آن معاصر با خلافت «هارون‏ الرشيد»، پنج سال معاصر با خلافت «محمد امين»، و پنج سال آخر نيز معاصر با خلافت «عبدالله المأمون» بود.

امام تا آغاز خلافت مأمون در زادگاه خود، شهر مقدس مدينه، اقامت داشت، ولى مأمون پس از رسيدن به حكومت، حضرت را به خراسان دعوت كرد و سرانجام حضرت در ماه صفر سال 203 هجرى قمرى (در سن 55 سالگى) به شهادت رسيد و در همان سرزمين به خاك سپرده شد(3)

امام در عصر هارون‏

از سال 183 هجرى كه پيشواى هفتم حضرت موسى بن جعفر عليهماالسلام - در زندان بغداد به دستور هارون مسموم شد و از دنيا رفت، امامت پيشواى هشتم به مدت ده سال در دوران حكومت وى سپرى گرديد.

اين مدت، در آن عصر اختناق و استبداد و خودكامگى هارون، دوران آزادى نسبى و فعاليت فرهنگى و علمى امام رضا عليه‏السلام - به شمار مى‏رود، زيرا هارون در اين مدت متعرض امام نمى‏شد و حضرت آزادانه فعاليت مى‏نمود، ازينرو شاگردانى كه امام تربيت كرد و علوم و معارف اسلامى و حقايقى از تعليمات قرآن كه حضرت در حوزه اسلام منتشر نمود، عمدتاً در اين مدت صورت گرفت.

شايد علت مهم اين كاهش فشار از طرف هارون، نگرانى وى از عواقب قتل امام موسى بن جعفر عليه‏السلام - بود، زيرا گرچه هارون تلاش فراوانى به منظور كتمان اين جنايت به عمل آورد، اما سرانجام جريان فاش شد و موجب نفرت و انزجار مردم گرديد و هارون كوشش مى‏كرد خود را از اين جنايت تبرئه سازد. گواه اين معنا اين است كه هارون به عموى خود «سليمان بن ابى جعفر»، كه جنازه آن حضرت را از دست عمله ظلم وى گرفته با احترام به خاك سپرد، پيغام فرستاد كه: «خدا سندى بن شاهك را لعنت كند، او اين كار را بدون اجازه من انجام داده است»!(4)

مؤيد ديگر اين معنا اظهارات هارون در پاسخ «يحيى بن خالد برمكى» در مورد على بن موسى عليه‏السلام - است، يحيى‏ (كه قبلاً نيز درباره امام كاظم عليه‏السلام - بدگويى و سعايت كرده بود) به هارون گفت:

پس از موسى بن جعفر اينك پسرش جاى او نشسته و ادعاى امامت مى كند (گويا نظر وى اين بود كه بگويد بهتر است از هم اكنون على بن موسى عليه‏السلام - تحت نظر مأموران خليفه قرار گيرد!)

هارون (كه هنوز قتل موسى بن جعفر را فراموش نكرده بود و از عواقب آن نگران بود)، پاسخ داد:

آنچه با پدرش كرديم كافى نيست؟ مى‏خواهى يكباره شمشير بر دارم و همه علويّين را بكشم؟!(5)

خشم هارون، در باريانش را خاموش ساخت و ديگر كسى جرأت نكرد در باره آن حضرت به سعايت بپردازد.

على بن موسى با استفاده از اين فرصت در زمان هارون، علناً اظهار امامت مى‏كرد و در اين مورد بر خلاف پدران بزرگوارش تقيه نداشت، تا آنجا كه بعضى از مخلصان و دوستان آن بزرگوار، او را برحذر مى‏داشتند و امام عليه‏السلام - به آنان اطمينان مى‏داد كه از سوى هارون آسيبى به وى نخواهد رسيد!

صفوان بن يحيى‏ مى‏گويد: چون امام ابو ابراهيم موسى بن جعفر عليه‏السلام - در گذشت و على بن موسى الرضا عليه‏السلام - امر امامت و خلافت خود را آشكار ساخت، به حضرت عرض شد:

شما امر بزرگ و خطيرى را اظهار مى‏داريد و ما از اين ستمگر (هارون الرشيد) بر شما مى‏ترسيم.

فرمود: او هرچه مى‏خواهد كوشش كند، او را بر من راهى نيست(6)

نيز از محمد بن سنان نقل شده(7)كه: به ابى الحسن على بن موسى الرضا - عليه‏السلام - در ايام خلافت هارون عرض كردم:

شما امر خلافت و امامت خود را آشكار ساخته به جاى پدر نشسته‏ايد، در حالى كه هنوز از شمشير هارون خون مى‏ چكد!!

فرمود: مرا گفتار پيامبر اكرم 6 نيرو و جرأت مى‏بخشد كه فرمود: اگر ابوجهل توانست مويى از سر من كم كند بدانيد من پيامبر نيستم، و من به شما مى‏گويم: اگر هارون مويى از سر من گرفت بدانيد من امام نيستم!!(8)

امين و مأمون؛ تفاوتها و تضادها

هارون در زمان خلافت خود، «محمد امين» را (كه مادرش زبيده بود) وليعهد خود قرار داده از مردم براى او بيعت گرفت و «عبداللّه المأمون» را نيز (كه از مادرى ايرانى تولد يافته بود) وليعهد دوم قرار داد

در سال 193 هجرى به هارون گزارش رسيد كه انقلاب و شورش در شهرهاى خراسان بالا گرفته و فرماندهان ارتش، با همه بى‏رحمى و درندگى كه نشان مى‏دهند، از خاموش ساختن فرياد انقلاب عاجز مانده‏اند.

هارون پس از مشاوره با وزيران و مشاوران خويش، صلاح ديد كه شخصاً به آن سامان سفر كند و قدرت خلافت را يكجا براى سركوبى انقلابها و نهضتهاى خراسانيان به كار گيرد. وى پسرش محمد امين را در بغداد گذاشت و مأمون را كه ضمناً از طرف پدر والى خراسان بود، همراه خود به خراسان برد

هارون توانست اوضاع آشفته خراسان را آرام كند و به اصطلاح - فتنه‏ها را خاموش سازد، اما ديگر نتوانست به بغداد مركز خلافت - برگردد. او در سوم جمادى الاخرى‏ سال 193 هجرى در طوس در گذشت و دو برادر را در صحنه رقابت بر جاى گذاشت(9)

شكست امين‏

شبى كه هارون در «طوس» در گذشت، مردم با پسر او محمد امين در بغداد بيعت كردند.

از خلافت امين بيش از 18 روز نگذشته بود كه در صدد برآمد مأمون را از ولايتعهد خلع كند و آن را به فرزند خود، «موسى»، واگذار كند.

او در اين باره با وزرا مشاوره نمود و آنها اين كار را مصلحت نديدند، مگر يك نفر بنام «على بن عيسى بن ماهان» كه اصرار بر خلع مأمون داشت. سرانجام امين، تصميم خود را مبنى بر خلع برادر اعلام كرد.

مأمون نيز در واكنش نسبت به اين عمل، امين را از خلافت خلع كرد و پس از يك سلسله درگيريهاى نظامى سرانجام امين در سال 198 هجرى كشته شد(10)

بدين ترتيب پس از قتل امين، اختيارات كامل كشور اسلامى در دست مأمون قرار گرفت.

آزادى نسبى امام در زمان امين‏

در دوران حكومت امين، و سالهايى كه بين مرگ هارون و حكومت مأمون فاصله شد، برخوردى ميان امام و مأموران حكومت عباسى در تاريخ به چشم نمى‏خورد و پيداست كه دستگاه خلافت بنى عباس در اين سالهاى كوتاه كه گرفتار اختلاف داخلى و مناقشات امين و مأمون و خلع مأمون از ولايتعهد و واگذارى آن به موسى فرزند امين بود، فرصتى براى ايذا و آزار علويان عموماً و امام رضا عليه‏السلام - خصوصاً نيافت و ما مى‏توانيم اين سالها (193-198) را ايام آزادى نسبى امام و فرصت خوبى براى فعاليتهاى فرهنگى آن حضرت بدانيم(11)

مأمون كيست؟

مادر مأمون كنيزى خراسانى بنام «مراجل» بود كه در روزهاى پس از تولد مأمون از دنيا رفت و مأمون به صورت نوزادى يتيم و بى‏مادر پرورش يافت. مورخان نوشته‏اند كه: مادر وى زشت‏ترين و كثيف‏ترين كنيز در آشپزخانه هارون بود، و اين خود مؤيّد داستانى است كه علت حامله شدن وى را بازگو مى‏كند(12)

ولادت مأمون در سال 170 هجرى، يعنى در همان شبى كه پدرش به خلافت رسيد، رخ داد و در گذشتش در سال 218 هجرى رخ داد.

مأمون را پدرش به «جعفر بن يحيى‏ برمكى» سپرد تا او را در دامان خود بپروراند.

مربى وى «فضل بن سهل» بود كه به «ذو الرياستين» شهرت داشت و بعد هم وزير خود مأمون گرديد. فرمانده كل قوايش نيز «طاهر بن حسين ذو اليمينين» بود.

خصوصيات مأمون‏

زندگى مأمون سراسر كوشش و فعاليت و خالى از رفاه و آسايش آنچنانى بود، درست برعكس برادرش امين كه در آغوش زبيده پرورش يافته بود. هركس زبيده را بشناسد درمى‏يابد كه تا چه حد بايد زندگى امين غرق در خوشگذرانى و تفريح بوده باشد. مأمون مانند برادرش اصالت چندانى براى خود احساس نمى‏كرد و نه تنها به آينده خود مطمئن نبود، بلكه برعكس، اين نكته را مسلم مى‏پنداشت كه عباسيان به خلافت و حكومت او تن در نخواهند داد، ازينرو خود را فاقد هرگونه پايگاهى كه بدان تكيه كند مى‏ديد، و به همين دليل آستين همت بالا زد و براى آينده به برنامه‏ريزى پرداخت. مأمون خطوط آينده خود را از لحظه‏اى تعيين كرد كه به موقعيت خود پى برد و دانست كه برادرش امين از مزايايى برخودار است كه دست وى از آنها كوتاه است.

او از اشتباههاى امين نيز پند آموخت: مثلاً «فضل» با مشاهده امين كه خود را به لهو و لعب سرگرم ساخته بود، به مأمون مى‏گفت كه تو پارسايى و ديندارى و رفتار نيكو از خود بروز بده. مأمون نيز همين گونه مى‏كرد، هربار كه امين كارى را با سستى آغاز مى‏كرد، مأمون همان را با جديت در پيش مى‏گرفت.

در هرحال مأمون در علوم و فنون مختلف تبحر يافت و بر امثال خويش، و حتى بر تمام عباسيان، برترى يافت.

برخى مى ‏گفتند: در ميان عباسيان كسى دانشمندتر از مأمون نبود.

«ابن نديم» درباره‏اش چنين گفته است: «آگاهتر از همه خلفا نسبت به فقه و كلام بود». از حضرت على عليله‏السلام - نيز نقل شده كه روزى درباره بنى عباس سخن مى‏گفت، تا بدينجا رسيد كه فرمود: «هفتمين آنها، از همه‏شان دانشمندتر خواهد بود»

سيوطى، ابن تغرى بردى، و ابن شاكر كتبى نيز مأمون را چنين ستوده‏اند:

به لحاظ دورانديشى، اراده، بردبارى، دانش، زيركى، هيبت، شجاعت، سيادت و فتوت، «بهترين مرد بنى عباس بود، هرچند همه اين صفات را اعتقادش به مخلوق بودن قرآن لكه‏دار كرده بود»

پدر مأمون نيز خود به برترى وى بر برادرش امين شهادت داده و گفته بود:«...تصميم گرفته‏ام ولايتعهد را تصحيح كنم و به دست كسى بسپارم كه رفتارش را بيشتر مى‏پسندم، خط مشيش را مى‏ستايم، به حسن سياستش اطمينان دارم و از ضعف وسستيش آسوده خاطرم، و او كسى جز «عبداللّه» نمى‏باشد. اما بنى‏عباس به پيروى از هواى نفس خويش، محمد را مى‏طلبند، چه او يكپارچه به دنبال خواهشهاى نفسانى است، دستش به اسراف باز است، زنان و كنيزكان در رأى او شريك و مؤثر واقع مى‏شوند، درحالى كه عبداللّه شيوه‏اى پسنديده و رأيى اصيل دارد و براى تصدى چنين امرى بزرگ شخصى قابل اطمينان است...»(13)

امام هشتم در عصر مأمون‏

با استقرار مأمون بر سرير خلافت، كتاب زندگانى امام عليه‏السلام - ورق خورد و صفحه تازه‏اى در آن گشوده شد؛ صفحه‏اى كه در آن امام على بن موسى الرضا - عليه‏السلام - سالهايى را با اندوه و ناملايمات بسيار به سر برد.

غاصبين خلافت - چه آنها كه از بنى اميه بودند و چه بنى عباس - بيشترين وحشت و نگرانى را از جانب خاندان على عليه‏السلام - داشتند؛ كسانى كه مردم - و لا اقل توده انبوهى از آنها - خلافت را حق مسلّم آنان مى‏دانستند و علاوه بر اين هرگونه فضيلتى را نيز در وجود آنان مى‏يافتند. اين بود كه فرزندان بزرگوار على عليه‏السلام - همواره مورد شكنجه و آزار خلفاى وقت بودند و سرانجام هم به دست آنان به شهادت مى‏ رسيدند.

اما مأمون احيانا اظهار علاقه به تشيع مى كرد و گردانندگان دستگاه خلافتش هم غالبا ايرانيان بودند كه نسبت به آل على و امامان شيعه علاقه و محبتى خاص داشتند و لذا نمى توانست همچون پدران خود ، هارون و منصور ، امام عليه السلام را به زندان بيفكند و مورد شكنجه و آزار قرار دهد ، ازينرو روش تازه اى انديشيد كه گر چه چندان بى سابقه نبود و در زمان خلفاى گذشته هم تجربه شده بود ، اما در هر حال خوشنماتر و كم محذورتر بود و به همين جهت روش خلفاى بعد نيز بر همان مبنا قرار گرفت .

مأمون تصميم گرفت امام عليه السلام را به مرو ، مقر حكومت خود ، بياورد و با آن حضرت طرح دوستى و محبت بريزد و ضمن استفاده از موقعيت علمى و اجتماعى آن حضرت ، كارهاى او را تحت نظارت كامل قرار دهد.

چرا مأمون مى خواست خلافت را به امام واگذارد ؟
دعوت مأمون از امام عليه السلام به خراسان

مأمون ابتداً از امام به صورتى محترمانه دعوت كرد كه همراه با بزرگان آل على به مركز خلافت بيايد.(14)

امام - عليه‏السلام - از قبول دعوت مأمون خوددارى ورزيد، ولى از سوى مأمون اصرار و تأكيدهاى فراوانى صورت گرفت و مراسلات و نامه‏هاى متعددى رد و بدل شد تا سرانجام امام - عليه‏السلام - همراه با جمعى از آل ابى طالب به طرف مرو حركت فرمود.(15)

مأمون به «جلودى» و يا به نقل ديگر «رجأ بن ابى ضحاك» كه مأمور آوردن امام و همراهى كاروان حضرت شده بود، دستور داده بود كه به هيچ وجه از اداى احترام به كاروانيان و بخصوص امام - عليه‏السلام - خوددارى نكند، اما امام - عليه‏السلام - براى آگاهى مردم آشكارا از اين سفر اظهار ناخشنودى مى‏نمود.

روزى كه مى‏خواست از مدينه حركت كند خاندان خود را گرد آورد و از آنان خواست براى او گريه كنند و فرمود: من ديگر به ميان خانواده‏ام بر نخواهم گشت.(16)

آنگاه وارد مسجد رسول خدا شد تا با پيامبر وداع كند. حضرت چندين بار وداع كرد و باز به سوى قبر پيامبر بازگشت و با صداى بلند گريست.

«مخول سيستانى» مى‏گويد: در اين حال خدمت حضرت شرفياب شدم و سلام كردم و سفر بخير گفتم. فرمود: مخول! مرا خوب بنگر، من از كنار جدم دور مى‏شوم و در غربت جان مى‏سپارم و در كنار هارون دفن مى‏شوم!(17)

طريق حركت كاروان امام - عليه‏السلام - از مدينه به مرو - طبق دستور مأمون - از راه بصره و اهواز و فارس بود، شايد به اين جهت كه از جبل (قسمتهاى كوهستانى غرب ايران تا همدان و قزوين) و كوفه و كرمانشاه و قم(18)، كه مركز اجتماع شيعيان بود، عبور نكنند.(19)

ورود به پايتخت‏

موكب امام - عليه‏السلام - روز دهم شوال به مرو رسيد. چند فرسنگ به شهر مانده حضرت مورد استقبال شخص مأمون، فضل بن سهل و گروه كثيرى از امرا و بزرگان آل عباس قرار گرفت و با احترام شايانى به شهر وارد شد و به دستور مأمون همه گونه وسائل رفاه و آسايش در اختيار آن حضرت قرار گرفت

پس از چند روز كه به عنوان استراحت و رفع خستگى راه گذشت، مذاكراتى بين آن حضرت و مأمون آغاز شد و مأمون پيشنهاد كرد كه خلافت را يكسره به آن حضرت واگذار نمايد.

امام - عليه‏السلام - از پذيرفتن اين پيشنهاد بشدت امتناع كرد.

فضل به سهل با شگفتى مى‏گفت: خلافت را هيچگاه چون آن روز بى‏ارزش و خوار نديدم، مأمون به على بن موسى - عليه‏السلام - واگذار مى‏نمود و او از قبول آن خوددارى مى‏كرد.(20)

مأمون كه شايد خوددارى امام را از پيش حدس مى‏زد گفت:

حالا كه اين طور است، پس وليعهدى را بپذير!

امام فرمود: از اين هم مرا معذور بدار.

مأمون ديگر عذر امام را نپذيرفت و جمله‏اى را با خشونت و تندى گفت كه خالى از تهديد نبود. او گفت: «عمر بن خطاب وقتى از دنيا مى‏رفت شورا را در ميان 6 نفر قرار داد كه يكى از آنها اميرالمؤمنين على - عليه‏السلام - بود و چنين توصيه كرد كه هر كس مخالفت كند گردنش زده شود!.. شما هم بايد پيشنهاد مرا بپذيرى، زيرا من چاره‏اى جز اين نمى‏بينم»!(21)

او از اين هم صريحتر امام - عليه‏السلام - را تهديد و اكراه نمود و گفت: همواره بر خلاف ميل من پيش مى‏آيى و خود را از قدرت من در امان مى‏بينى. به خدا سوگند اگر از قبول پيشنهاد ولايتعهد، خوددارى كنى تو را به جبر وادار به اين كار مى‏كنم، و چنانچه باز هم تمكين نكردى به قتل مى‏رسانم!!(22)

امام - عليه‏السلام - ناچار پيشنهاد مأمون را پذيرفت و فرمود:

«من به اين شرط ولايتعهد تو را مى‏پذيرم كه هرگز در امور ملك و مملكت مصدر امرى نباشم و در هيچ يك از امور دستگاه خلافت، همچون عزل و نصب حكام و قضأ و فتوا، دخالتى نداشته باشم»(23)

مقام ولايتعهد كه هرگز به انجام نرسيد

مردم <مرو> خود را براى روزه دارى ماه مبارك رمضان سال 201هجرى آماده كرده بودند كه خبر ولايتعهد امام ـ عليه السلام ـ منتشر شد و همه اين بشارت را با سرورى آميخته به شگفت تلقى كردند.

روز دوشنبه هفتم ماه رمضان منشور ولايتعهد به خط مأمون نگاشته شد و در پشت همان ورقه حضرت على بن موسى الرضا ـ عليه السلام ـ نيز با ذكر مقدمه اى پر از اشاره و ايماء قبولى خود را اعلام فرمود، ولى ياد آورى كرد كه اين امر به انجام نمى رسد!! و آنگاه در كنار همان مكتوب ، بزرگان و فرماندهان كشورى و لشگرى همچون : يحيى بن اكثم ، عبدالله بن طاهر، فضل بن سهل ، اين عهدنامه را گواهى نمودند.(24)

آنگاه تشريفات بيعت طى مراسمى شكوهمند در روز پنجشنبه دهم ماه به عمل آمد و حضرت بر مسند ولايتعهد جلوس فرمود. اولين كسى كه به دستور خليفه دست بيعت به امام ـ عليه السلام ـ داد، <عباس > فرزند مأمون بود و پس از او <فضل بن سهل > وزير اعظم ، <يحيى بن اكثم > مفتى دربار، <عبدالله بن طاهر> فرمانده لشگر و سپس عموم اشراف و رجال بنى عباس كه حاضر بودند، با آن حضرت بيعت كردند.(25)

موضوع ولايتعهد امام هشتم ، طبعاً براى دوستان و شيعيان آن حضرت موجب سرور و شادمانى بود، ولى خود آن حضرت از اين امر اندوهگين و متاءثر بود و وقتى كه مردى را ديد كه زياد اظهار خوشحالى مى كند، او را نزد خود فراخواند و فرمود.

( دل به اين كار مبند و به آن خشنود مباش كه دوامى ندارد>!(26)

مشكلات سياسى مأمون

بررسى اوضاع و شرائط سياسى زمان مأمون نشان مى دهد كه وى با يك سلسله دشواريها و مشكلات سياسى روبرو شده بود و براى رهايى از اين بن بستها تلاش مى كرد. او سرانجام به منظور حل اين مشكلات ، يك سياست <چند بعدى > در پيش گرفت كه همان طرح وليعهدى امام رضا ـ عليه السلام ـ بود. ذيلاً مشكلات سياسى مأمون را مورد برسى قرار مى دهيم

1- ناخشنودى عباسيان از مأمون

با آنكه به گواهى مورخان ، مأمون در افكار عمومى بمراتب از امين شايسته تر و سزاوارتر به خلافت بود، اما بنى عباس با وى مخالف بودند و چنانكه نقل كرديم هارون به تفاوت آشكار بين شخصيت اين دو برادر كاملاً توجه داشت و از مخالفت بنى عباس با مأمون شكوه مى كرد.

شايد راز رو گردانى عباسيان از مأمون آن بود كه مى ديدند برادرش امين عباسى اصيل به شمار مى رود: پدرش هارون و مادرش زبيده بود. زبيده خود يك هاشمى و هم نوه ی منصور دوانيقى بود، او بزرگترين زن عباسى به شمار مى رفت . امين در دامان فضل بن يحيى برمكى ، برادر رضاعى رشيد و متنفذترين مرد دربار وى ، پرورش يافته ، و فضل بن ربيع نيز متصدى امورش گشته بود; مرد عربى كه جدش آزاد شده ی عثمان بود و در مهر ورزيش نسبت به عباسيان ، كسى ترديد نداشت .

اما مأمون : وى ، اولاً، در دامان جعفر بن يحيى پرورش يافت كه نفوذش بمراتب كمتر از برادرش فضل بود. ثانياً مربّى و كسى كه امورش را تصدى مى كرد، مردى بود كه عباسيان به هيچ وجه دل خوشى از او نداشتند، چه ، متهم بود به اينكه مايل به علويان است ، ضمناً ميان وى و مربى امين ، فضل بن ربيع ، هم كينه ی بسيار سختى وجود داشت . اين شخص همان كسى بود كه بعداً وزير و همه كاره ی مأمون گرديد، يعنى فضل بن سهل ايرانى . عباسيان از ايرانيان مى ترسيدند و از دستشان به ستوه آمده بودند، ازينرو بزودى جاى آنها را در دستگاه خود به تركان و ديگران واگذار كردند.

2- موقعيت برتر امين

امين داراى دار و دسته اى بسيار نيرومند و ياران بسيار قابل اعتمادى بود كه در راه تثبيت قدرتش كار مى كردند. اينها عبارت بودند از: داييهايش ، فضل بن يحيى برمكى ، بيشتر برمكيان (اگر نگويم همه شان ) مادرش زبيده ، و بلكه عربها با توجه به اين نكته كه اينان همان شخصيتهاى با نفوذى بودند كه رشيد را تحت تاءثير خود قرار داده و نقشى بزرگ در تعيين سياست دولت داشتند، ديگر طبيعى مى نمايد كه رشيد در برابر نيروى آنان اظهار ضعف كند و در نتيجه ء اطاعت از آنان مجبور شد كه مقام ولايتعهد را به فرزند كوچكتر خود، يعنى امين ، بسپارد و فرزند بزرگتر خود، مأمون را به مقام جانشينى بعد از امين گمارد.

شايد حس گروه گرايى و تعصى نژادى بنى عباس و همچنين بزرگى مقام عيسى بن جعفر (دايى امين ) بود كه در پيش انداختن ولايتعهد امين نقش مهمى بازى كرد. در اين ماجرا نقش اصلى در دست زبيده بود كه اين موضوع را به سود فرزند خود تمام كرد.

گذشته از اين ، با توجه به نقشى كه مسئله ی نسب در انديشه ی عربها دارد، رشيد به احتمال قوى در ترجيح امين بر مأمون اين جهت را نيز مورد نظر داشته است . برخى از مورخان اين مطلب را به اين عبارت بيان كرده اند: در سال 176رشيد پيمان ولايتعهد را براى مأمون پس از برادرش امين بست . مأمون از لحاظ سنى ي ماه بزرگتر از امين بود، اما امين ، زاده ی زبيده دختر جعفر از زنان هاشمى بود، در حالى كه مأمون از كنيزى بنام <مراجل > زاده شده و او نيز در ايان نقاهت پس از زايمان در گذشته بود.

تكيه گاه مأمون چه بود؟

گرچه پدر مأمون مقام دوم را پس از امين براى وى تضمين كرده بود، ولى اين امر البته براى خود مأمون هيچ گونه اطمينانى نسبت به آينده اش در مسئله ی حكومت ايجاد نمى كرد، چه ، او نمى توانست از سوى برادر و فرزندان عباسى پدرش مطمئن باشد كه روزى پيمان شكنى نكنند، بنابراين آيا مأمون مى توانست در صورت به خطر افتادن موقعيتش ، بر ديگران تكيه كند؟

مأمون چگونه مى توانست به حكومت و قدرت دست يابد؟ و در صورت دستيابى چگونه مى بايستى پايه هاى آن را مستحكم سازد؟!

اينها سوءالهايى بود كه پيوسته ذهن مأمون را مشغول مى داشت ، و او مى بايست با نهايت دقت و هشيارى و توجه ، پاسخ آنها را بجويد و آنگاه حركت خود را هماهنگ با اين پاسخها شروع كند.

اكنون موضع گروههاى مختلف را در برابر مأمون از نظر مى گذرانيم ، تا ببينيم او در ميان كدامي از آنها ممكن بود تكيه گاهى براى خويشتن پيدا كند تا به هنگام خطرها و مبارزه طلبيهايى كه انتظارشان مى رفت ـ هم بر ضد خودش و هم برضد حكومتش ـ به مقابله برخيزد.

1-موضع علويان در برابر مأمون

علويان طبيعى بود كه نه تنها به خلافت مأمون كه به خلافت هيچ ي از عباسيان تن در نمى دادند، زيرا خود كسانى را داشتند كه بمراتب سزاوارتر از عباسيان براى تصدى حكومت بودند. بعلاوه مأمون به دودمانى تعلق داشت كه قلوب خاندان على از دست رجال آن چركين بود، چه ، از دست آنان بيش از آنچه از بنى اميه ديده بودند، زجر و آزار كشيده بودند.

همه مى دانيم كه بنى عباس چگونه خونهاى علويان را ريخته ، اموالشان را ضبط و خوشان را از شهرهايشان آواره كرده و خلاصه انواع آزارها و شكنجه ها را در حقشان پيوسته روا داشته بودند. براى مأمون همين لكه ی ننگ كافى بود كه فرزند رشيد بود; كسى كه درخت خاندان نبوت را از شاخ و برگ برهنه كرد و نهال وجود چند تن از امامان را از ريشه برافكند.

2- موضع اعراب در برابر مأمون و سيستم حكومتش

اعراب نيز به خلافت و حكمرانى مأمون تن در نمى دادند و اين به اين علت بود كه چنانكه گفتيم مادرش ، مربيّش و متصدى امورش همه غير عرب بودند، و اين امر با تعصّب خش عربى ، كه همه ی اقوام و ملل را (بر خلاف تعاليم قرآن و پيامبر (ص > زير دست و اسير نژادى خاص مى خواست ، سازگار نبود; خاصّه آنكه ايرانيان ، با نشان دادن استعداد شگرف خويش در تصدّى مقامات علمى و سياسى ، ميدان را شديداً بر عناصر مغرور و بيمايه ی عرب تنگ كرده بودند و با اين حساب طبيعى بود كه اعراب نسبت به ايرانيان و هر كس كه به نحوى با آنان در ارتباط باشد، كينه بورزند، ازينرو مأمون مورد خشم و نفرت اعراب بود.

3-كشتن امين و شكست آرزو

كشتن امين بظاهر ي پيروزى نظامى براى مأمون به شمار مى رفت ، ولى خالى از عكس العملها و نتايج منفى بر ضد مأمون و هدفها و نقشه هاى او نبود، بويژه شيوه هايى كه مأمون براى تشفّى خاطر خود اتخاذ كرده بود، به اين عكس العملها دامن مى زند: او دستور قتل امين را به <طاهر> صادر كرد، و به كسى كه سر امين را به حضورش آورد ـ پس از سجده ی شكر ـ ي ميليون درهم بخشيد، سپس دستور داد سر برادرش را روى تخته چوبى در صحن بارگاهش نصب كنند تا هر كس كه براى گرفتن مواجب مى آيد، نخست بر آن سر نفرين بفرستد و سپس پولش را بگيرد.

مأمون حتى به اين امور بسنده نكرد، بلكه دستور داد سر امين را در خراسان بگردانند و سپس آن را نزد ابراهيم بن مهدى فرستاد و او را سرزنش كرد كه چرا بر قتل امين سوگوارى مى كند.

پس از اين نمايشها ديگر از عباسيان و عربها و حتى ساير مردم چه انتظارى مى رفت ، و آنان چه موضعى مى توانستند در برابر مأمون اتخاذ كنند!

كمترين چيزى كه مى توان گفت اين است كه مأمون با كشتن برادرش و ارتكاب چنان كردارهاى زننده اى ، اثر بدى بر روى شهرت خويش نهاد، اعتماد مردم را نسبت به خود متزلزل كرد و نفرت آنان ـ چه عرب و چه ديگران ـ را برانگيخت .

موقعيت دشوار

علاوه بر اين ، خراسانيان نيز كه خود، مأمون را به عرش قدرت و حكومت رسانده بودند، اكنون از او بر گشته ، خطرى براى او به شمار مى رفتند.

در اين ميان ، علويان نيز از فرصت برخورد ميان مأمون و برادرش به نفع خود بهره بردارى كرده ، به صف آرايى و افزودن فعاليتهاى خود پرداختند. حال شما خوب مى توانيد وضع دشوار مأمون را در نظر مجسم كنيد، بويژه آنكه فهرستى از شورشهاى علويان را نيز كه در گوشه و كنار كشور برخاسته بود، مورد توجه قرار دهيد: شورشهاى علويان ابوالسرايا كه روزى در ميان حزب مأمون جاى داشت ، در كوفه سر به شورش برداشت .

لشگريانش با هر سپاهى كه روبرو مى شدند آن را تار و مار مى كردند و به هر شهرى كه مى رسيدند، آنجا را تسخير مى كردند.

مى گويند: در نبرد ابوالسرايا دويست هزار تن از ياران خليفه كشته شدند، در حالى كه از روز قيام تا روز گردن زدن وى بيش از ده ماه طول نكشيد.

حتى در بصره ، كه تجمعگاه عثمانيان بود، علويان مورد حمايت قرار گرفتند، به طورى كه زيد النار قيام كرد. در مكه و نواحى حجاز محمد بن جعفر، ملقب به <ديباج >، قيام كرد كه <اميرالموءمنين > خوانده مى شد. در يمن ، ابراهيم بن موسى بن جعفر بر خليفه شوريد. در مدينه ، محمد بن سليمان بن داود بن حسن قيام كرد. در واسط كه بخش عمده ی مردم آن مايل به عثمانيان بودند، قيام جعفر بن زيد بن على ، و نيز حسين بن ابراهيم بن حسن بن على ، رخ داد.

در مدائن ، محمد بن اسماعيل بن محمد قيام كرد.

خلاصه سرزمينى نبود كه در آن يكى از علويان ، به ابتكار خود يا به تقاضاى مردم ، اقدايم به شورش بر ضد عباسيان نكرده باشد; حتى كار به جايى كشيده شده بود كه اهالى بين النهرين و شام كه به تفاهم با امويان و آل مروان شهرت داشتند، به محمد بن محمد علوى ، همدم ابوالسرايا، گرويده ضمن نامه اى به وى نوشتند كه در انتظار پيكش نشسته اند تا فرمان او را ابلاغ كند (27)

راه حل چند بُعدى

مأمون در يافته بود كه براى رهايى از اين ورطه ، بايد چند كار را انجام دهد:

 1ـ فرو نشاندن شورشهاى علويان .

2ـ گرفتن اعتراف از علويان مبنى بر اينكه حكومت عباسيان حكومتى مشروع است .

3ـ از بين بردن محبوبيت و احترامى كه علويان در ميان مردم از آن برخوردار بودند.

4ـ كسب اعتماد و مهر اعراب نسبت به خويش .

5ـ دوام تاييد و مشروع شمرده شدن حكومت وى از طرف اهالى خراسان و تمام ايرانيان .

6ـ راضى نگه داشتن عباسيان و هواخواهانشان .

7ـ تقويت حس اطمينان مردم نسبت به شخص مأمون ; چه ، او بر اثر كشتن برادر، شهرت و حس اعتماد مردم را نسبت به خود سست كرده بود.

8ـ و بالاخره ايجاد مصونيت براى خويشتن در برابر خطرى كه او را از سوى شخصيتى گرانقدر تهديد مى كرد; آرى مأمون از شخصيت با نفوذ امام رضا ـ عليه السّلام ـ بسيار بيم داشت و مى خواست خود را از اين خطر در امان نگاه دارد.

بدين ترتيب با وليعهدى امام رضا ـ عليه السلام ـ و شركت او در حكومت ، اين هدفها تاءمين مى شد، زيرا با شركت آن حضرت ـ كه در رأس علويان قرار داشت ـ در حكومت ، علويان خلع سلاح مى شدند و شعارهايشان از دستشان گرفته مى شد و محبوبيتى كه در اثر قيام در بين مردم داشتند، از بين مى رفت .

از سوى ديگر، مأمون از طرف خراسانيان و عموم ايرانيان كه طرفدار اهل بيت بودند، مورد تاءييد واقع مى شد و نيز چنين وانمود مى كرد كه اگر برادر خويش را كشته ، هدفش تفويض حكومت به اهل آن بوده است .

از همه ی اينها گذشته ، با آوردن امام رضا ـ عليه السّلام ـ به مرو و كنترل فعاليتهاى او، از خطر او ايمن مى شد. تنها اعراب و عباسيان مى ماندند كه مأمون مى توانست كه آن هم به كم ايرانيان و علويان در برابر آنان مقاومت كند.

نقد و بررسى

قرائن و نشانه هاى روشنى در دست است كه صداقت و اخلاص مأمون را در طرح ولايتعهدی امام رضا ـ عليه السّلام ـ كاملا مشكوک مى سازد، راستى اگر مأمون صادقانه و از روى عقيده و ايمان مى خواست خلافت را به على بن موسى ـ عليه السّلام ـ منتقل كند:

1ـ چرا همان طور كه امام ـ عليه السّلام ـ در مدينه بود، اين كار را نكرد و آن حضرت را با اكراه تحت نظر مأمورين به مرو آورد، درحالى كه مى توانست در مرو به نام امام ـ عليه السلام ـ خطبه بخواند و خطّه ی ايران را به نمايندگى از طرف حضرت نگهدارى كند و امام ـ عليه السلام ـ هم در مدينه ، در پايگاه <نبوت >، خلافت پيامبر را به عهده بگيرد؟

2ـ چرا دستور داد امام ـ عليه السلام ـ را از طريق بصره و اهواز و فارس كه اتفاقاً راهى سخت و گرم و ناراحت كننده دارد، و احتمالاً از ميان كوير لوت به خراسان و مرو مى رسد، عبور دهند و از كوفه و قم عبور نكنند؟ در حالى كه در كوفه و قم از امام ـ عليه السلام ـ استقبال بيشترى مى شد و موقعيت براى هدف ظاهرى مأمون آماده تر مى گشت ؟

3ـ چرا در نخستين دور مذاكرات كه پيشنهاد خلافت را به امام مى داد، خود را وليعهد قرار داد، در صورتى كه مى بايست ولايتعهد بعد از حضرت رضا ـ عليه السلام ـ را به امام جواد ـ عليه السلام ـ واگذارد و يا لااقل به اختيار امام بگذارد؟

4ـ وليعهد بودن امام ـ عليه السلام ـ آنهم با آن شرط كه امام در هيچ كار حكومتى دخالت نكند ـ چه مقدار امت اسلامى را به واقع و حقيقت نزدي مى كرد؟ با توجه به اين كه عمر امام ـ عليه السلام ـ در حدود 20سال بيشتر از مأمون از بود و طبعاً روى حسابهاى عادى پيش بينى مى شد كه امام ـ عليه السلام ـ زودتر از مأمون از دنيا رحلت كند و در نتيجه هرگز خلافت به آل على نمى رسيد.

5ـ مأمون اگر از روى اعتقاد و ايمان اقدام مى كرد، چرا وقتى مواجه با امتناع امام ـ عليه السلام ـ شد، دست به تهديد زد و حضرت را با جبر و اكراه به قبول ولايتعهد وادار كرد؟

6ـ چرا وقتى حضرت على بن موسى الرضا ـ به هر سبب ـ به شهادت رسيد، مأمون كه همان ارادت را به امام جواد ـ عليه السلام ـ اظهار مى كرد، مقام ولايتعهد را به آن حضرت تفويض نكرد؟

7ـ چرا مأمون در جريان مشهور نماز عيد حضرت را از راه باز گردانيد و نخواست توجه توده ی مردم به آن حضرت جلب شود؟

8ـ چرا وقتى مأمون از مرو به طرف بغداد حركت كرد نگذارد كه حضرت در مرو بماند؟ اگر حقيقتاً حضرت وليعهد بود چه مانعى داشت كه در مرو باشد و اين قسمت از كشور را تحت نظر داشته باشد؟

اينها سوءالاتى است كه شايد ابتداءاً سهل و ساده به نظر برسد، ولى دقت در آنها مى تواند بخوبى روشن سازد كه مأمون در اين اقدام مخلص و راستگو نبود، بلكه موجبات ديگرى در ميان بود كه او را بدين كار وامى داشت (28)

دلائل امام براى پذيرفتن ولايتعهدی

هنگامى امام رضا ـ عليه السلام ـ وليعهدى مأمون را پذيرفت كه ديد اگر امتناع ورزد، نه تنها جان خويش را به رايگان از دست مى دهد، بلكه علويان و دوستداران حضرت نيز همگى در معرض خطر واقع مى شوند.

بر امام لازم بود كه جان خويشتن و شيعيان و هواخواهان را از گزندها برهاند، زيرا امت اسلامى به وجود آنان و آگاهى بخشيدنشان نياز بسيار داشت . اينان بايستى باقى مى ماندند تا براى مردم چراغ راه و رهبر و مقتدا در حل مشكلات و هجوم شبهه ها باشند.

آرى ، مردم به وجود امام و دست پروردگان وى نياز بسيار داشتند، چه ، در آن زمان موج فكرى و فرهنگى بيگانه اى بر همه جا چيره شده و در قالب بحثهاى فلسفى و ترديد نسبت به مبادى خداشناسى ، ارمغان كفر و الحاد مى آورد؟ ازينرو بر امام لازم بود كه بر جاى بماند و مسئوليت خويش را در نجات امت به انجام برساند و ديديم كه امام نيز ـ با وجود كوتاه بودن دوران زندگيش پس از وليعهدى ـ چگونه عملاً وارد اين كار زار شد.

حال اگر او با رد قاطع و هميشگى وليعهدى ، هم خود و هم پيروانش را به دست نابودى مى سپرد، اين فداكارى معلوم نيست همچون شهادت حياتبخش و گرهگشاى سيد شهيدان گرهى از كار بسته ی امت مى گشود. علاوه بر اين ، نيل به مقام وليعهدى ي اعتراف ضمنى از سوى عباسيان به شمار مى رفت دائر بر اين

مطلب كه علويان نيز در حكومت سهم شايسته اى دارند.

ديگر از دلائل قبول وليعهدى از سوى امام آن بود كه مردم خاندان پيامبر را در صحنه ی سياست حاضر بيابند و به دست فراموشيشان نسپارند، و نيز گمان نكنند كه آنان ـ همان گونه كه شايع شده بود ـ فقط علما و فقهايى هستند كه در عمل هرگز به كار ملت نمى آيند. شايد امام نيز در پاسخى كه به سوءال <ابن عرفه > داد، نظر به همين مطلب داشت . ابن عرفه از حضرت پرسيد:

ـ اى فرزند رسول خدا! به چه انگيزه اى وارد ماجراى وليعهدى شدى ؟

امام پاسخ داد: به همان انگيزه اى كه جدم على ـ عليه السلام ـ را وادار به ورود در شورا نمود (29).

گذشته از همه ی اينها، امام در ايام وليعهدى خويش چهره ی واقعى مأمون را به همه شناساند و با افشا ساختن نيت و هدفهاى وى در كارهايى كه انجام مى داد، هرگونه شبهه و ترديدى را از ذهن مردم زدود.

آيا امام خود رغبتى به اين كار داشت ؟

اينها كه گفتيم هرگز دليلى بر ميلى باطنى امام براى پذيرفتن وليعهدى نمى باشد، بلكه همان گونه كه حوادث بعدى اثبات كرد، او مى دانست كه هرگز از دسيسه هاى مأمون و دار و دسته اش در امان نخواهد بود و گذشته از مقام ، جانش نيز از آسيب آنان محفوظ نخواهد ماند. امام بخوبى در مى كرد كه مأمون به هر وسيله اى كه شده در مقام نابودى وى ـ جسمى يا معنوى ـ برخواهد آمد.

تازه اگر هم فرض مى شد كه مأمون هيچ نيت شومى در دل ندارد، چنانكه گفتيم با توجه به سن امام اميد زيستنش تا پس از مرگ مأمون بسيار ضعيف مى نمود. پس اينها هيچ كدام براى توجيه پذيرفتن وليعهدى براى امام كافى نبود. از همه ی اينها كه بگذريم و فرض را بر اين بگذاريم كه امام اميد به زنده ماندن تا پس از درگذشت مأمون را

نيز مى داشت ، ولى برخوردش با عوامل ذى نفوذى كه از شيوه ی حكمرانى وى خشنود نبودند، حتمى بود. همچنين توطئه هاى عباسيان و دار و دسته شان و بسيج همه ی نيروها و ناراضيان اهل دنيا بر ضد حكومت امام كه برنامه اش اجراى احكام خدا به شيوه ی جدش پيامبر (ص ) و على ـ عليه السلام ـ بود، امام را با مشكلات زيانبارى روبرو مى ساخت .

فقط اتخاذ موضع منفى درست بود با توجه به تمام آنچه گفته شد درمى يابيم كه براى امام ـ عليه السلام ـ طبيعى بود كه انديشه ی رسيدن به حكومت را از چنين راهى پر زيان و خطر از سر به دركند، چه ، نه تنها هيچ ي از هدفهاى وى را به تحقق نمى رساند، بلكه بر عكس سبب نابودى علويان و پيروانشان همراه با هدفها و آمالشان نيز مى گرديد.

بنابراين ، اقدام مثبت در اين جهت ي عمل انتحارى و بى منطق قلمداد مى شد.

مواضع منفى امام در برابر ترفند مأمون

حال با توجه به اينكه امام رضا ـ عليه السلام ـ در پذيرفتن وليعهدى از خود اختيارى نداشت و نمى توانست اين مقام را وسيله ی رسيدن به اهداف مقدّس خويش قرار دهد، و از سويى هم امام نمى توانست ساكت بنشيند و در برابر اقدامات دولتمردان چهره ی موافق نشان بدهد، پس بايستى برنامه اى بريزد كه در جهت خنثى كردن توطئه هاى مأمون پيش برود (30).

امام رضا ـ عليه السلام ـ به صورتهاى گوناگونى براى خنثى كردن توطئه هاى مأمون موضع گرفت كه مأمون آنها را قبلاً به حساب نياورده بود. اين اين موضعگيريها:

نخستين موضعگيرى امام تا وقتى كه در مدينه بود از پذيرفتن پيشنهاد مأمون خود دارى كرد و آنقدر سرسختى نشان داد تا بر همگان معلوم بدارد كه مأمون به هيچ قيمتى از او دست بردار نمى باشد. حتى برخى از متون تاريخى به اين نكته اشاره كرده اند كه دعوت امام از مدينه به مرو با اختيار خود او صورت نگرفت و اجبار محض بود.

اتخاذ چنين موضع سرسختانه اى براى آن بود كه ديگران بدانند كه امام دستخوش نيرنگ مأمون قرار نمى گيرد و بخوبى به توطئه و هدفهاى پنهانيش آگاهى دارد. با اين شيوه امام توانسته بود ش مردم را پيرامون آن رويداد برانگيزد.

موضعگيرى دوم بر رغم آنكه مأمون از امام خواسته بود كه از خانواده اش هركه را كه مى خواهد همراه خويش به مرو بياورد، ولى امام با خود هيچ كس حتى فرزندش جواد ـ عليه السلام ـ را هم نياورد، در حالى كه آن ي سفر كوتاه نبود، بلكه سفر و مأمونريتى بس بزرگ و طولانى بود كه مى بايست امام طبق گفته ی مأمون رهبرى امت اسلامى را به دست بگيرد.

موضعگيرى سوم در ايستگاه نيشابور، امام با نماياندن چهره ی محبوبش براى دهها و بلكه صدها هزار تن از مردم استقبال كننده ، روايت زير را خواند:

خداوند متعال مى فرمايد: كلمه ی توحيد (لا اِلهَ اِلاّ اللّه ) دِژِ منست ، و هر كس به دِژِ من داخل شود از كيفرم مصون مى ماند.

در آن روز اين حديث را حدود بيست هزار نفر به محض شنيدن از زبان امام نوشتند. جالب توجه آنكه مى بينيم امام در آن شرائط هرگز مسائل فرعى دين و زندگى مردم را عنوان نكرد، از نماز و روزه و اين قبيل مطالب چيزى را گفتنى نديد و نيز مردم را به زهد در دنيا و امثال آن تشويق نكرد. و با آنكه داشت به ي سفر سياسى به مرو مى رفت هرگز مسائل سياسى يا شخصى خويش را با مردم در ميان ننهاد.

به جاى همه ی اينها، امام به عنوان رهبر حقيقى مردم توجه همگان را به مسئله اى معطوف كرد كه مهمترين مسائل در زندگى حال و آينده شان به شمار مى رفت .

آرى ، امام در آن شرائط حساس فقط بحث <توحيد> را پيش كشيد، چه ، توحيد پايه ی هر زندگى با فضيلتى است كه ملتها به كم آن از هر نگونبختى و رنجى ، رهايى مى يابند و اگر انسان توحيد را در زندگى خويش گم كند همه چيز را از كف باخته است . ضمناً، با توجه به كلامى كه چند لحظه بعد فرمود، مى خواست بفهماند كه جامعه ی وسيع و پرتكاپوى اسلامى آن روز، از حقيقت توحيد عارى و خالى است .

رابطه ی مسئله ی ولايت با توحيد

پس از فرو خواندن حديث توحيد، ناقه ی امام به راه افتاد، ولى هنوز ديدگان هزاران انسان شيفته به سوى او بود. همچنانكه مردم غرق در افكار خويش بودند و يا به حديث توحيد مى انديشيدند، ناگهان ناقه ايستاد و امام سراز عمارى بيرون آورد و كلمات جاويدان ديگرى به زبان آورد و با صداى رسا گفت : <كلمه ی توحيد شروطى هم دارد، من از جمله ی شروط آن هستم >. در اينجا امام ي مسئله ی بنيادى ديگرى را عنوان كرد: مسئله ی <ولايت > را كه چون تنه اى برآمده از ريشه ی درخت توحيد است .

آرى ، اگر ملت خواهان زندگى با فضيلتى است پيش از آنكه مسئله ی رهبرى حكيمانه و دادگرانه برايش حل شود، هرگز امورش به سامان نخواهد رسيد. اگر مردم به ولايت نگروند جهان صحنه ی تاخت و تاز ستمگران و طاغوتهايى خواهد بود كه براى خويشتن حق قانونگذارى كه مختص خداست ، قائل شده و با اجراى احكامى غير از حكم خدا جهان را به وادى بدبختى ، نكبت ، شقاوت ، سرگردانى و بطالت خواهند كشانيد...

اگر براستى رابطه ی ولايت با توحيد را در كنيم ، خواهيم دريافت كه گفته ی امام : <و من از جمله ی آن هستم > با ي مسئله ی شخصى به نفع خود او سر و كار نداشت ، بلكه با اين بيان مى خواست ي موضوع اساسى و كلى را خاطر نشان كند.

لذا پيش از خواندن حديث مزبور، سلسله ی سند آن را هم ذكر كرد و به ما فهماند كه اين حديث ، كلام خداست كه از زبان پدرش و جدش و ديگر اجدادش تا رسول خدا شنيده شده است . چنين شيوه اى در نقل حديث از امامان ما بسيار كم سابقه دارد، مگر در موارد بسيار نادرى مانند اينجا كه امام مى خواست مسئله ی <رهبرى امت > را به مبداء على و خدا پيوسته سازد و ضمناً شجره نامه ی تاريخى امامت معصوم را به امت اسلامى معرفى كند.

امام در شهر نيشابور براى بيان اين حقيقت از فرصت حساسى كه به دست آمده بود حكيمانه سود جست و در برابر صدها هزار تن خويشتن را به حكم خدا، پاسدار دژ توحيد معرفى كرد. بنابراين ، بزگترين هدف مأمون را با اين آگاهى بخشيدن به توده ها درهم كوبيد، چه ، او مى خواست كه با كشاندن امام به مرو از وى اعتراف بگيرد كه بلى حكومت او و بنى عباس ي حكومت مشروع و اسلامى است .

موضعگيرى چهارم:امام ـ عليه السلام ـ چون به مرو رسيد ماهها گذشت و او همچنان از موضع منفى با مأمون سخن مى گفت . نه پيشنهاد خلافت و نه پيشنهاد وليعهدى ـ هيچ كدام ـ را نمى پذيرفت تا آنكه مأمون با تهديدهاى مكرر به قصد جانش برخاست .

امام با اين گونه موضعگيرى زمينه را طورى چيد كه مأمون را روياروى حقيقت قرار داد. امام گفت : مى خواهم كارى كنم كه مردم نگويند على بن موسى به دنيا چسبيده ، بلكه اين دنياست كه از پى او روان شده است . با اين رويّه به مأمون فهماند كه نيرنگش چندان موفقيت آميز نيست و در آينده نيز بايد دست از توطئه و نقشه ريزى بر دارد. در نتيجه از مأمون سلب اطمينان كرد و او را در هر عملى كه مى خواست انجام دهد به تزلزل در انداخت . علاوه بر اين ، در دل مردم نيز بر ضد مأمون و كارهايش ش و ترديد افكند.

موضعگيرى پنجم امام رضا ـ عليه السلام ، به اينها نيز بسنده نكرد، بلكه در هر فرصتى تاءكيد مى كرد كه مأمون او را به اجبار و با تهديد به قتل ، به وليعهدى رسانده است .

افزون بر اين ، مردم را گاه گاه از اين موضوع نيز آگاه مى ساخت كه مأمون بزودى دست به نيرنگ زده ، پيمان خود را خواهد شكست . امام بصراحت مى گفت كه به دست كسى جز مأمون كشته نخواهد شد و كسى جز مأمون او را مسموم نخواهد كرد. اين موضوع را حتى در پيش روى مأمون هم گفته بود.

امام تنها به گفتار بسنده نمى كرد، بلكه رفتارش نيز در طول مدت وليعهدى همه از عدم رضايت وى و مجبور بودنش حكايت مى كرد. بديهى است كه اينها همه عكس نتيجه اى را كه مأمون از وليعهدى وى انتظار مى داشت ، به بار مى آورد.

موضعگيرى ششم امام ـ عليه السلام ـ از كوچكترين فرصتى كه به دست مى آورد سود جسته ، اين معنا را به ديگران

ياد آورى مى كرد كه مأمون در اعطاى سمت وليعهدى به وى كار مهمى نكرده جز آنكه در راه بر گرداندن حق مسلم خود او كه قبلاً از دستش به غصب ربوده بود، گام بر داشته است ، بنابراين امام پيوسته مشروع نبودن خلافت مأمون را به مردم خاطر نشان مى ساخت .

موضعگيرى هفتم امام براى پذيرفتن مقام وليعهدى شروطى قائل شد كه طى آنها از مأمون چنين خواسته بود: امام هرگز نه كسى را بر مقامى گمارد، نه كسى را عزل كند، نه رسم و سنتى را براندازد و نه چيزى از وضع موجود را دگرگون سازد، بلكه از دور مشاور در امر حكومت باشد. مأمون نيز تمام اين شروط را پذيرفت . بنابراين مى بينيم كه امام بر پاره اى از هدفهاى مأمون خط بطلان كشيد، زيرا اتخاذ چنين موضعى دليل گويايى بود بر امور زير:

الف ـ اعتراف نكردن به مشروع بودن سيستم حكومتى وى .

ب ـ سيستم موجود هرگز نظر امام را به عنوان ي نظام حكومتى تاءمين نمى كرد.

ج ـ مأمون بر خلاف نقشه هايى كه در سر پرورانده بود، ديگر با قبول اين شروط نمى توانست كارهايى را بنام امام و به دست او انجام دهد.

د ـ امام هرگز حاضر نبود تصميمهاى قدرت حاكم را اجرا سازد (31).

شرائط خاص فرهنگى جامعه ی اسلامى در عصر عباسيان

با اينكه اسلام در عصر پيامبر (ص ) از محيط حجاز بيرون نرفت ، ولى چون زير بنايى محكم و استوار داشت بعد از رحلت آن حضرت بسرعت رو به گسترش نهاد، آنچنانكه در مدت كوتاهى سراسر دنياى متمدن آن عصر را فرا گرفت و باقيمانده ی تمدنهاى پنجگانه ی عظيم روم ، ايران ، مصر، يمن ، كلده و آشور را كه در شمال ، شرق ، غرب و جنوب حجاز بودند، در كوره ی داغ خود فرو برد تا آنچه خرافه و ظلم و انحراف و فساد و استبداد بود، بسوزد و آنچه مثبت و مفيد بود زير چتر تمدن شكوهمند اسلامى با صبغه ی الهى و توحيدى باقى بماند، بلكه رشد و نمو يابد. طبيعت علم دوستى اسلام سبب شد كه به موازات پيشرفتهاى سياسى و عقيدتى در كشورهاى مختلف جهان ، علوم و دانشهاى آن كشورها به محيط جامعه ی اسلامى راه يابد و كتب علمى ديگران از يونان گرفته تا مصر و از هند تا ايران و روم به زبان تازى ، كه زبان قرآن بود، ترجمه شود.

علماى اسلام كه فروغ انديشه ی خود را از مشعل قرآن گرفته بودند، دانشهاى ديگران را مورد نقد و بررسى قرار دادند و ابتكارات و ابداعات جديد و فراوانى بر آن افزودند و بر <مادّه ء> فرهنگ و تمدن گذشته ، <صورت > نو و صبغه ی اسلامى زدند.

ترجمه ی آثار علمى ديگران از زمان حكومت امويان (كه خود با علم و اسلام بيگانه بودند) شروع شد و در عصر عباسيان ، مخصوصاً زمان هارون و مأمون ، به اوج خود رسيد (همان گونه كه در اين زمان وسعت كشور اسلامى به بالاترين حد خود در طول تاريخ رسيد).

البته اين حركت علمى چيزى نبود كه به وسيله ی عباسيان يا امويان پايه گذارى شده باشد، اين ، نتيجه ی مستقيم تعليمات اسلام در زمينه ی علم بود كه براى علم و دانش وطنى قائل نبود و به حكم : <اُطلُبُوا الْعِلْمَ وَلَوبِالصِّينِ وَ اُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَلَوْ بِسَفكِ الْمُهَجِ وَخَوْضِ اللُجَج ِ>، مسلمانان را به دنبال آن مى فرستاد، هر چند در دور افتاده ترين نقاط جهان يعنى چين ، و با پرداختن هرگونه بها در اين راه حتى خون قلب بود.

در تواريخ آمده است كه مأمون شبى ارسطاطاليس ، فيلسوف مشهور يونانى را در خواب ديد، از او مسائلى پرسيد و چون از خواب برخاست به فكر ترجمه ی كتابهاى آن فيلسوف افتاد، نامه اى به پادشاه روم نوشت و از وى خواست مجموعه اى از علوم قديم كه در بلاد روم بود، براى او بفرستد. پادشاه روم پس از گفتگوى بسيار، اين درخواست را پذيرفت .

مأمون جمعى از دانشمندان را مانند <حجاج بن مطر> و <ابن بطريق > و <سلما>، سرپرست <بيت الحكمة> (كتابخانه ء بسيار بزرگ و مشهور بغداد) را مأمونر انجام اين مهم نمود.

آنان آنچه را از بلاد روم يافتند و پسنديدند جمع آورى كرده نزد مأمون فرستادند و مأمون دستور ترجمه ی آنها را داد(32).

بدون شک خوابهاى سياست بازان كهنه كارى همچون مأمون ، ساده نيست و قاعدتاً جنبه سياسى دارد! آنها در اين خوابها امورى را مى بينند كه پايه هاى كاخ بيدادگريشان را محكم مى سازد و به هر حال اين عمل مأمون از نظر تحليل سياسى احتمالاتى دارد:

1ـ مأمون براى اينكه خود را مسلمانى طرفدار علم و دانش قلمداد كند، دست به اين كار زد تا از اين طريق امتياز و وجهه اى كسب كند.

2ـ او مى خواست به اين وسيله ي نوع سرگرمى براى مردم در برابر مشكلات اجتماعى و خفقان سياسى درست كند.

3ـ هدف او جلب افكار انديشمندان و متفكران جامعه ی اسلامى به سوى خود و در نتيجه تقويت پايه هاى حكومت بود.

4ـ او مى خواست از اين طريق دكانى در برابر مكتب علمى اهل بيت پيامبر (ص ) كه در ميدان علم و دانش در اوج شهرت بودند، باز كند و بدين وسيله مشتريان آن مكتب را كم كند و از فروغ آن بكاهد.

5ـ او مى خواست ثابت كند كه دستگاه خلافت بنى عباس شايستگى حكومت بر كشورهايى همچون ايران ، روم و مصر را دارد.

البته منافاتى در ميان اين احتمالات پنجگانه نيست و ممكن است همه ی آنها مورد توجه مأمون بوده ، ولى علت هرچه باشد در اين مسئله ش نيست كه او در ترجمه ی كتابهاى يونانى كوشش بسيار نمود، و پول زيادى در اين راه صرف كرد، به طورى كه مى گويند گاه در مقابل وزن كتابها طلا مى داد، و به قدرى به ترجمه ی كتابها توجه داشت كه روى هر كتابى كه به نام او ترجمه مى شد علامتى مى گذارد، و مردم را به خواندن و فرا گرفتن آن علوم تشويق مى كرد، با حكما خلوت مى نمود و از معاشرت آنها اظهار خشنودى مى كرد(33) و به اين ترتيب نشر علوم و دانشهاى ديگران ، در كنار دانشهاى اسلامى ، مسئله ی مطلوب روز شد، حتى اشراف و اعيان دولت كه معمولاً شامه ء تيز و حساسى در اين گونه امور دارند خط مأمون را تعقيب كردند، ارباب علم و فلسفه ، منطق را گرامى داشتند و در نتيجه ، مترجمين بسيارى از عراق ، شام ، ايران به بغداد آمدند (34).

<جرجى زيدان > مورخ مشهور مسيحى در اين زمينه مى نويسد:

هارون الرشيد (حك 170ـ 193 موقعى به خلافت رسيد كه به واسطه ی آمد و شد دانشمندان و پزشكان هندى و ايرانى و سريانى به بغداد افكار مردم تا حدى پخته شده بود و توجه اذهان عمومى به علوم و كتب پيشينيان توسعه يافته بود. دانشمندان غير مسلمان كه زبان عربى آموخته بودند و با مسلمانان معاشرت داشتند آنان را به فراگرفتن علوم گذشته تشويق مى كردند، ولى باز هم مسلمانان از توجه به علوم بيگانه جز علم پزشكى بيم داشتند، چه ، فكر مى كردند كه جز طبّ علوم بيگانه ی ديگر مخالف اسلام است . با اينهمه ، چون پزشكان نزد خلفا مقرب شدند و غالب آنان دوستدار منطق و فلسفه بودند و از آن علم بهره اى داشتند، خواه ناخواه خلفا را به شنيدن مطالب منطقى و فلسفى مشغول مى داشتند. رفته رفته خلفا با فلسفه و منطق آشنا شدند و با آن خو گرفتند، تا آنجا كه اگر كشورى يا شهرى را فتح مى كردند كتابهاى آنجا را آتش نمى زدند و نابود نمى ساختند بلكه دستور مى دادند كتابها را به بغداد بياورند و به زبان عربى ترجمه كنند، چنانكه هارون پس از فتح <آنكارا> و <عموريه > و ساير شهرهاى روم كتابهاى بسيارى در آن بلاد به دست آورده ، آن ها را به بغداد حمل كرد و طبيب خود، <يوحنا بن ماسويه > را دستور داد آن كتابها را به عربى ترجمه كند. اما كتابها مزبور، راجع به طب يونانى بود و چيزى از فلسفه در آن يافت نمى شد.

در زمان هارون كتاب <اُقليدِس > براى مرتبه ی اول توسط <حجاج بن مطر> به عربى ترجمه شد و اين ترجمه را <هارونيّه > مى گويند و بار ديگر در زمان مأمون آن كتاب به عربى ترجمه شد و اين دومى را <مأمونيّه > مى خوانند. <يحيى بن خالد برمكى > در زمان هارون كتاب <مِجَسْطى > را به عربى ترجمه كرد و عده اى آن كتاب را تفسير كردند و چون بخوبى از عهده برنيامدند هارون <ابا حسان > و <سلما>، مدير بيت الحكمة، را به آن كار گماشت و آنان مجسطى را با دقت تصحيح و تفسير نمودند.

[ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 19:27 ] [ محمد ] [ ]
طبق روايتى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) براى روزهاي يكشنبه ماه ذيقعده نمازى وارد شده است.


به اين نحو كه:

در روزهاي يكشنبه غسل كند و وضو بگيرد

و چهار ركعت نماز بخواند (هر دو ركعت به يك سلام)

در هر ركعت، سوره «حمد» يك مرتبه، سوره «توحيد» سه مرتبه و سورهاى «فلق» و «ناس» را يك مرتبه بخواند

و بعد از نماز هفتاد مرتبه استغفار كند( استغفراللهَ ربّي و أتوب إليه)

سپس بگويد:


لا حَوْلَ وَلا قُوَّة إلاَ بِاللهِ العَلىّ العَظيم

آنگاه بگويد: يا عَزيزُ يا غفارُ، اِغفِرْ لى ذنوبى، وَ ذنوبَ جَميع المُؤمِنينَ وَ المُؤمِناتِ، فَإنهُ لا يَغفِرُ الذنوبَ اِلا أنتَ.



در فضيلت اين نماز آمده است كه هر كس اين نماز را بجا بياورد

 توبه اش پذيرفته خواهد شد،

گناهانش آمرزيده مى گردد

و سبب بركت براى نمازگزار و خانواده اش خواهد بود،

و در روز قيامت كسانى كه از او طلبى و يا حقّى دارند، از وى راضى گردند

و با ايمان از دنيا مى رود

و قبرش براى او وسيع و نورانى گردد

و پدر و مادرش از او راضى شوند،

و آنها نيز مورد مغفرت خداوند قرار گيرند،

ذريّه او نيز بخشيده مى شوند

و روزى او وسيع گردد.

فرشته مرگ به هنگام مردن، با او مدارا كند

و به آسانى جانش را بگيرد.

[ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 11:17 ] [ محمد ] [ ]
برادری نکوهیده


لا یَنْبَغِی لِلْمَرءِ المُسلِْمِ أنْ یُؤاخِیَ الفاجِرَ وَلا الأحْمَقَ وَلا الکَذّابَ.

شایسته نیست که انسان مسلمان با بدكار، نادان و دروغگو برادری کند.

بحارالأنوار، ج 71، ص 205

[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 10:29 ] [ محمد ] [ ]
امام صادق (ع) فرمودند:
اِذا اَرادَ اللّه‏ُ بِقَومٍ هَلکا ظَهَرَ فیهِمُ الرِّبا

هنگامى که خداوند بخواهد ملتى را نابود کند، رباخوارى در میان آنان رواج مى‏یابد.


(وسائل الشیعه، ج 18، ص 123، ح 17)

[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 10:25 ] [ محمد ] [ ]

منابع مقاله:

سیره معصومان، ج 5، امین، سید محسن؛

ابن شهر آشوب در مناقب می نویسد: امام صادق (ع) چهار شانه بود و سیمایی نورانی داشت. موهایش سیاه و پر پشت و بینی او کشیده و باریک بود. بر گونه اش خالی سیاه و بر بدنش دو برآمدگی؟بود. در فصول المهمة درباره توصیف ظاهر آن حضرت آمده است: امام صادق (ع) میانه قد و گندمگون بود.

[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 10:23 ] [ محمد ] [ ]

پدید آورنده : سید علیرضا جعفری

اهل بیت ترجمان قرآن

مرحوم شیخ کلینی در اصول کافی بخشی را به مسائل حجت و دلیل شیعیان اختصاص داده و در یکی از اخبار آن بخش چنین نقل کرده:

منصوربن حازم گوید: به امام صادق(ع) عرض کردم: خداوند بالاتراز آن است که به وسیله مخلوقاتش شناخته شود بلکه این مخلوقاتند که به وسیله خدا شناخته می گردند.

امام صادق(ع) فرمود: راست گفتی.

گفتم: کسی که دانست برای او پروردگاری است، پس سزاوار است که بداند برای آن پروردگار رضا و سخطی است که جز از راه وحی ورسول شناخته نمی گردند، پس اگر به کسی وحی نشد سزاوار است که دست به دامان رسولان خدا شود، پس اگر آنها را ملاقات کرد، خواهددید که آنها حجت هستند و پیروی از ایشان واجب.

آنگاه به امام صادق(ع) می گوید که از مردم در مورد حجت بعد ازرسول خدا(ص) پرسیدم. آنها گفتند: قرآن، ولی من به آنها تذکردادم که قرآن بدون سرپرست و قیم کفایت نمی کند، چرا که گروههای مختلف از جمله مرجئه، قدریه و حتی زنادقه که به قرآن ایمان هم ندارند برای سخن خویش به قرآن استدلال می کنند و روی همین جهات است که گفتم قرآن نیاز به سرپرستی دارد که هرچه در مورد آن بفرماید حق باشد و در این میان کسانی چون ابن مسعود و عمر وحذیفه به عنوان سرپرست معرفی شدند اما من سوال کردم که آیاتمام قرآن را می دانستند؟ در جواب گفتند:

خیر، تنها علی بود که آگاه به تمام قرآن بود. من گفتم: پس شهادت می دهم که علی(ع) قیم و سرپرست قرآن است و پیروی از اوواجب و پس از رسول خدا(ص) حجت بر مردم است و آنچه در موردقرآن ابراز عقیده کند حق است.

امام صادق(ع) پس از شنیدن سخنان او و استدلال زیبا و محکم وی او را با گفتن «رحمک الله » ستود و دعایش کرد. (1)

سخنان جناب منصور را ضمیمه کنید به فرمایش حضرت امیرالمومنین که می فرماید:(ع) «این قرآن جز خطوطی که میان دو جلد نگاشته شده،چیزی نیست، به زبان سخن نمی گوید، ناچار باید ترجمانی داشته باشد» (2)

در همین زمینه یکی از اصحاب امام صادق(ع) می گوید:

شنیدم که امام صادق(ع) می فرمود: «نحن ولاه امر الله و خزنه علم الله و عیبه وحی الله.» (ما ولی امر «امامت و خلافت »خدا و گنجینه علم خدا و صندوق وحی خدائیم) (3)

پدر گرامی آن حضرت، امام باقر نیز (ع)می فرماید: نحن تراجمه وحی الله » (مامترجمان وحی خدائیم.) (4)

هرچه می خواهی در قرآن بجوی

در قرآن می خوانیم: «و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شی ء...» (5)

امام صادق(ع) می فرماید: «خداوند در قرآن هرچیزی را بیان کرده است، به خدا سوگند آنچه که مورد احتیاج مردم بوده را کم نگذارده، تا کسی نگوید اگر فلان مطلب درست بود درقرآن نازل می شد، آگاه باشید همه نیازمندیهای بشر را خدا در آن نازل کرده است.» (6) آری، قرآن کتاب تربیت و آدم سازی است.

تمام آنچه برای رسیدن به تکامل و قرب الهی لازم است در قرآن آمده، باطن قرآن نیز ژرفائی دارد که برای رسیدن بدان علم اهل بیت لازم دارد و همچنین جزئیات احکام و مطالب مختلف در قرآن است که همان علم خاندان وحی را می طلبد.

امام صادق(ع) می فرماید:

«ما من امر یختلف فیه اثنان الا و له اصل فی کتاب الله عزوجل و لکن لا تبلغه عقول الرجال » (هیچ امری نیست که دو نفر در آن اختلاف پیدا کنند مگر آنکه اصل و ضابطه ای در قرآن دارد و لیکن عقول مردم بدان نمی رسد.) (7)

در جای دیگر امام فرمود: معنای این روایت که «هیچ آیه ای از قرآن نیست مگر آنکه ظهر و بطنی دارد»

این است که: ظهر قرآن تنزیل آن و بطن آن تاویلش می باشد که بخشی از آن سپری گشته و بخش دیگر هنوز نیامده ومانند خورشید جریان دارد، آنچه از تاویل آمده همان گونه که شامل مردگان می گردد، زندگان را نیز شامل می شود و خداوندمی فرماید:

«تاویل آن را جز راسخان در علم نمی دانند» و ما از تاویل آن آگاهیم. (8)

آن امام(ع) همچنین می فرماید: من به کتاب خداوندآگاهم و گوئی در کف دستم قرار دارد، در آن خبر آسمان و زمین وخبرهای آینده و کنونی موجود است، خداوند می فرماید: «نزلناعلیک الکتاب تبیانا لکل شی ء» (9)

اقسام ایمان در قرآن

امام صادق(ع) می فرماید: «ایمان » در قرآن چهارگونه مطرح گشته است:

1 اقرار زبانی:

خداوند می فرماید:«یا ایهاالذین آمنوا خذوا حذرکم...» (ای کسانی که «ایمان » آورده اید با کمال دقت مراقب دشمن باشید(تا غافلگیرنشوید) و در دسته های متعدد یا به صورت اجتماع،(برای مبارزه) به راه افتید، در میان شما افرادی (منافق) وجوددارند که هم خودشان سست می باشند و هم دیگران را به سستی می کشانند، اگر مصیبتی به شما برسد می گویند: خدا به ما نعمت داد که با مجاهدان نبودیم تا شاهد صحنه های دلخراش گردیم. واگر با خبر شوند که مومنان واقعی پیروز شده اند و طبعا به غنائمی نیز دست پیدا کرده اند، همچون افراد بیگانه ای که هیچ ارتباطی میان آنها و مومنان نبوده، از روی حسرت می گویند: ای کاش ما هم با مجاهدان بودیم و سهم بزرگی نصیب ما می شد. ) (10)

امام می فرماید: اگر اهل شرق و غرب این سخن را بر زبان جاری می ساختند از دایره ایمان بیرون می رفتند. اما با این حال چون اقرار زبانی کرده بودند خداوند آنها را مومن نامیده و به همین جهت مومنان دعوت می شوند که ایمان آورند: «یا ایهاالذین"آمنوا"، "آمنوا" بالله و رسوله » (11) که خداوند به خاطراقرار زبانی آنها را مومن نامیده و به ایشان فرموده ایمان آورید یعنی تصدیق هم بنمائید.

2 تصدیق قلبی:

خداوندمی فرماید: «الذین "آمنوا" و کانوا یتقون لهم البشری فی الحیاه الدنیا و فی الاخره » (آنها "اولیای خدا" کسانی هستندکه ایمان آورده و "قلبا تصدیق نمودند" و بطور مداوم تقوا وپرهیزکاری را پیشه خود ساخته اند، برای ایشان در زندگی دنیا ودر آخرت بشارت است.) (12)

و همچنین در آنجا که خداوند از قول بنی اسرائیل چنین نقل می کند که: «یا موسی لن نومن لک...» (13) یعنی ای موسی ما هرگز به تو ایمان نمی آوریم (و تو راقلبا تصدیق نمی کنیم) مگر آنکه خدا را (با چشم خود) آشکاراببینیم! و همچنین در آیه «یا ایهاالذین آمنوا» که در قسمت اول گذشت.)

3 انجام واجبات:

خداوند می فرماید: «و ما کان الله لیضیع ایمانکم...» وقتی خداوند قبله پیامبرش را به طرف کعبه تغییر جهت داد، اصحاب رسول خدا(ص) گفتند: (وای برما) نمازهایی که به سوی بیت المقدس اقامه کردیم باطل گشت! خداوند در پاسخ، آیه فوق را نازل کرد وفرمود: «خداوند ایمان (نمازهای) شما را تباه نخواهدساخت.» (14)

4 تایید و حمایت:

خداوند می فرماید: «لا تجدقوما یومنون بالله و...» هیچ قوم و گروهی را که ایمان به خداو روز قیامت دارد نمی یابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند، هرچند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندان آنهاباشند، ایشان کسانی هستند که خدا ایمان (یعنی تایید و حمایت خود) را بر لوح و صفحه قلوبشان نوشته و با روحی از جانب خودش آنها را تقویت فرموده...» (15)

اقسام کفر در قرآن

امام صادق(ع) می فرماید: در قرآن «کفر» به پنج معنا وارد شده است:

1 انکار (که خود بر دوقسم است):

الف: از روی نادانی:

خداوند می فرماید: آنها (کفار نادان) گفتند:

چیزی جز همین زندگانی ما در دنیا چیز دیگری نیست، گروهی از مامی میرند و گروهی زنده می شوند (و به دنیا می آیند و جای آنها رامی گیرند) و چیزی جز گذشت زمان ما را هلاک نمی کند. «و مایهلکناالا الدهر» در حالی که آنها (کفار نادان) به این سخن خود (که معادی وجود ندارد) یقین نداشته و تنها گمانی بی اساس دارند.

«و مالهم بذلک من علم ان هم الا یظنون » (16) و همچنین آنجا که خداوند می فرماید: آنهای که (از روی نادانی) کافرگشتند برای آنها تفاوت نمی کند که آیا مرا از عذاب خدا بترسانی یا نترسانی ایمان نخواهند آورد. (17)

ب از روی آگاهی

خداوند می فرماید:

هنگامی که از طرف خداوند کتابی (قرآن) به آنها (یهود) رسید که موافق نشانه هایی بود که با خود داشتند، با اینکه پیش از این جریان، خود را به ظهور پیامبر اسلام(ص) دلگرم می کردند و امیدپیروزی بر دشمنان خود را داشتند، اما با ظهور وی (همه چیز رافراموش کردند و با آگاهی) به او (حضرت محمد«ص ») کافر گشتند. (18)

آری، چنین است که هوا پرستی سبب می گردد تا ا نسانی که سالها در پی حقیقت بوده، از درک آن باز بماند و جالب است که در زمان ما نیز عده ای که پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی دم از ارزشها می زدند اکنون وازده و جامعه غرب را به رخ جامعه اسلامی ما می کشند و از اینکه بوی ادکلن آنها ما را مست نکرده وهمچنان بر اصول خویش پا برجا مانده ایم تاسف می خورند وغضبناکند و اینجاست که باید همان سخن ارزشمند شهید دین وسیاست آیه الله دکتر بهشتی را گفت که خطاب به ارباب آنهافرمود: «به امریکا بگوئید از ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر.» «موتوا بغیظکم » (19)

2 بیزاری:

خداوند از قول حضرت ابراهیم(ع) چنین نقل می کند:

شما غیر از خدا برای خود بتهایی انتخاب کرده اید که در زندگی دنیا وسیله محبت و دوستی میان شما گردند، اما بدانید روزقیامت این رشته علاقه و محبت گسسته گشته و هریک از شما ازدیگری بیزاری می جوید «یکفر بعضکم ببعض » و یکدیگر را لعن ونفرین می کنند... (20)

3 ترک فرمان خدا:

خداوند می فرماید: بر ذمه عموم مردم است که آهنگ خانه او کنند،آنها که توانائی رفتن به سوی آن را دارند، حج برکسانی که مستطیع باشند واجب است) و هرکس کفر ورزد (و فرمان خدا را ترک گوید و حج بجای نیاورد، تنها به خویشتن ضرر زده، چرا که)خداوند از همه جهانیان بی نیاز است. (21)

4 کفران نعمت:

خداوند از قول سلیمان چنین نقل می کند: «و هرکس خدای را شکرگذارد، به سود خویش شکر کرده و هرکس کفر ورزد (و کفران نعمتهای خدا نماید، فقط به خویش خسارت وارد کرده، چرا که)پروردگار من بی نیاز و کریم است. (22)

رنگ خدایی

خداوند می فرماید: رنگ خدائی بپذیرید، و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر؟! «صبغه الله و من احسن من الله صبغه » (23)

امام صادق(ع) فرمودند: مراد از «رنگ خدایی » اسلام است. (24)

آری،اگر مبانی و تعالیم آسمانی اسلام برای نسل جوان تبیین گرددآنان را شیفته خود کرده و روی از مکاتب ساخته دست بشر وبرآمده از هوا و هوسهایش رهایی می یابند و اثر جلوه گریهای سراب گونه و سم کشنده فرهنگ فاسد غرب در قالب خط و خال خوشرنگ از بین خواهد رفت.

معنای خشم و غضب خدا

خداوند (پس از بیان جنایات فرعون و پیروانش و مغالطه کاریهای آنها در برابر حضرت موسی(ع) و عدم پذیرش ارشادات و مواعظ آن حضرت) می فرماید: پس آن هنگام که ما را به خشم آورند، از ایشان انتقام گرفتیم و همه را غرق نمودیم. «فلما آسفونا انتقمنامنهم فاغرقنا هم اجمعین) (25)

امام صادق(ع) می فرماید: خداوندمانند ما (انسانها) به خشم در نمی آید بلکه برای خود، اولیا ودوستانی دارد که آنها خشمگین و یا راضی می گردند، و خداوندرضای آنها را رضای خود و خشم آنان را خشم خویش قرار داده، چراکه آنان را راهنمای به سوی خود محسوب داشته و فرموده است:

هرکس به دوست من اهانت کند، با من به جنگ برخاسته و مرا به جنگ دعوت کرده است و همچنین خداوند فرموده است: کسی که ازپیامبر(ص) پیروی کند خدا را پیروی کرده است. «من یطع الرسول فقد اطاع الله » (26) همچنین فرموده است: کسانی که با تو بیعت می کنند، در حقیقت با خدا بیعت نموده اند «ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله » (27)

چرا دعاهای ما مستجاب نمی شود؟

خداوند می فرماید: ای رسول ما هنگامی که بندگانم از تو در باره من سوال کنند بگو که من نزدیکم. دعای دعا کننده را آن هنگام که مرا می خواند اجابت می کنم. پس آنها باید دعوت مرا بپذیرند وبه من ایمان بیاورند تا به سعادت راه یابند. (28) مردی نزدامام صادق(ع) آمد و همین آیه را مطرح نمود و گفت: من خدا رامی خوانم ولی دعایم به اجابت نمی رسد. چرا؟

امام فرمود: زیرا شما به عهد و پیمان خدا وفا دار نیستید،خداوند می فرماید: به عهد من وفا کنید تا به عهد شما وفا کنم.

«اوفوا بعهدی اوف بعهدکم.» (29) آنگاه چنین ادامه دادند: به خدا سوگند اگر شما به پیمان تان با خدا وفا دار باشید (وفرامین او را اطاعت و نواهی او را ترک گوئید) خدا به پیمان خود با شما وفا می کند (و دعاهایتان را مستجاب و بهشت رانصیبتان می گرداند.) (30)

کمترین اهانت به پدر و مادر، ممنوع!

خداوند می فرماید: پروردگارت فرمان داده جز او راپرستش مکنید و به پدر و مادر احسان و نیکی نمائید، هرگاه یکی از آنها، یا هردو ایشان، نزد تو به سن پیری برسند، به آنها«اف » مگو. (کلمه اهانت آمیز به زبان نیاور) «فلا تقل لهمااف » و بر سر آنها فریاد مزن و گفتار کریمانه (لطیف وسنجیده) نثارشان گردان. امام صادق(ع) می فرماید: اگر چیزی کمتراز «اف » وجود داشت، خدا از آن نهی می کرد و این (کلمه اف) حداقل مخالفت و بی احترامی نسبت به پدر و مادر می باشد... (31)

بهره هرکس از قرآن، به اندازه خویش

امام صادق(ع) می فرماید:

معارف قرآن 4 دسته اند: عبارت، اشارت، لطائف و حقائق.

آری، قرآن ظاهری دارد و باطنی.

دسترسی به ظاهر قرآن برای کسانی که با لغت عرب آشنایی دارندمیسور است. اما از این مرحله که بگذریم یعنی اشارات و لطائف وحقائق قرآن در شعاع فکری هرکسی نمی باشد و تنها عده ای مخصوص ازآنها بهره می برند.

هشدار به مدعیان دانش قرآن

امام صادق(ع) می فرماید:

بدانید! خدای رحمتتان کناد! هرگاه کسی از کتاب خدا، ناسخ ومنسوخ، خاص و عام، محکم و متشابه، اسباب نزول،... آشکار وعمیق، ظاهر و باطن، ابتدا و انتها،... قطع و وصل،... و سیاق کلام و... نداند آگاه به قرآن و اهل آن نیست و اگر کسی چنین ادعایی (بدون دلیل) کرد، دروغگو و اهل افترا و تهمت بر خدا ورسولش می باشد و جایگاه وی جهنم خواهد بود و بد سرانجامی است. (32)

پی نوشت ها:

1 اصول کافی، ج 1، ص 168، حدیث

2 دارالکتب الاسلامیه تهران.

2 نهج البلاغه خطبه 125.

3 اصول کافی، ج 1، ص 192، حدیث 1.

4 همان، حدیث 3.

5 نحل، آیه 89.

6 تفسیر نور الثقلین، ج 3، ص 740.

7 همان، ج 3، ص 75.

8 بصائرالدرجات، ص 216.

9 اصول کافی، ج 1، ص 229.

10 نساء، 71 تا73.

11 همان، آیه 136.

12 یونس، آیات 63 و 64.

13 بقره، آیه 55.

14 همان، آیه 143.

15 مجادله، آیه 22. تفسیر قمی، ج 1، ص 30، چاپ نجف.

16 جاثیه، آیه 24.

17 بقره، آیه 6.

18 همان، آیه 89.

19 آل عمران، آیه 119.

20 عنکبوت، آیه 25.

21 آل عمران، آیه 97.

22 نمل، آیه 40 و تفسیر قمی، ج 1، ص 32، چاپ نجف.

23 بقره، آیه 138.

24 تفسیر قمی، ج 1، ص 62.

25 زخرف، آیه 55.

26 نساء، آیه 80.

27 فتح، آیه 10 و توحید صدوق، ص 168.

28 بقره، آیه 186.

29 همان، آیه 40.

30 تفسیر قمی، ج 1، ص 46.

31 جامع السعادات، ج 2، ص 258.

32 همان، ج 93، ص 2 و3.

منبع سایت حوزه

[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 10:22 ] [ محمد ] [ ]

پدید آورنده : محمدالله اکبری


نام شریفش جعفر، کنیه اش ابوعبدالله و ابواسماعیل و لقبهایش فاضل، قائم، طاهر، کافل، منجی و مشهورترین آنها صادق بود. درروز جمعه هفدهم ربیع الاول سال 83 هجری قمری هنگام طلوع فجر درمدینه چشم به جهان گشود و در بیست و پنجم شوال سال 148 هجری قمری در سن شصت و پنج سالگی در مدینه چشم از جهان فرو بست ودر کنار پدر و جد (امام باقر و امام سجاد(ع) و عموی جدش (امام جسن مجتبی (ع » در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد. پدرش 26ساله بود که او زاده شد. دوازده سال از عمر شریفش را در کنارجدش امام سجاد(ع) و نوزده سال را در کنار پدرش امام باقر(ع)گذراند. مدت امامت آن گرامی 34 سال بود که حدود هجده سال آن(132-114ه ) همزمان با حکومت امویان بود و شانزده سال آن(148-132 ه ) همزمان با حکومت عباسیان.

آن حضرت با پنج تن از خلفای بنی امیه هشام بن عبدالملک(125-105 ه )، ولید بن یزید (126-125ه)، یزید بن ولید(1267ه)، ابراهیم بن ولید (127ه) و مروان بن محمد ملقب به حمار (132-127ه) و دو تن از خلفای بنی عباس ابوالعباس سفاح(132-136) و ابو جعفر منصور (158-136ه) معاصر بود.

در مدت امامت آن حضرت در قلمرو اسلام حوادث مهمی روی داد. تنی چند از علویان علیه حکومت وقت قیام کردند. زید بن علی بن الحسین پسر امام سجاد(ع) در سال 121 هجری علیه هشام بن عبدالملک اموی در کوفه قیام کرد و به شهادت رسید. یحیی پسرزید نیز چند سال بعد در خراسان قیام کرد و کشته شد. محمد بن عبدالله معروف به نفس زکیه نوه امام حسن مجتبی(ع) نیز در سال 145 هجری علیه حکومت عباسی علیه منصور دوانیقی در مدینه قیام کرد ولی کارش به جایی نرسید و کشته شد. برادر این محمد،ابراهیم بن عبدالله هم در همان سال در بصره علیه منصور قیام کرد و کشته شد. از جمله مهمترین حوادث سیاسی اجتماعی دوران امامت امام صادق(ع) انتقال حکومت از امویان به عباسیان بود.

عباسیان که از سال 100 هجری یک نهضت فرهنگی پنهانی را بنیادکرده بودند و علیه امویان در خراسان مخفیانه تبلیغ می کردندسرانجام در سال 129 هجری به یک قیام نظامی به رهبری ابومسلم خراسانی دست زدند و در سال 132 هجری ابوالعباس سفاح را درکوفه به خلافت رساندند و در همان سال مروان حمار آخرین خلیفه اموی در مصر به دست سپاه خراسان کشته شد.

در دوره امامت امام صادق(ع) مسلمانان بیش از پیش به علم ودانش روی آوردند و در بیشتر شهرهای قلمرو اسلام بویژه درمدینه، مکه، کوفه، بصره و... مجالس درس و مناظره های علمی دایرو از رونق خاصی بر خور دار گردید. در این مدت و با استفاده ازفرصت به دست آمده امام صادق(ع) توانست علوم و معارف اهل بیت را بیان کرده در همه جا منتشر کند. سفرهای اجباری و اختیاری امام به عراق و به شهرهای حیره، هاشمیه و کوفه و مدتی اقامت در کوفه و برخورد با اربابان دیگر مذاهب فقهی و کلامی نقش بسزایی در معرفی علوم اهل بیت و گسترش آن در جامعه داشت. دراین شهرها مدینه، کوفه، حیره، هاشمیه و مکه در ایام حج گروههای مختلف برای فراگیری دانش نزد آن حضرت می آمدند و ازدریای دانش او بهره می بردند. بزرگان اهل سنت چون مالک بن انس،ابوحنیفه، سفیان ثوری، سفیان بن عیینه، ابن جریح، روح ابن قاسم و... ریزه خوار خوان دانش بیکران او بودند. آن اندازه که دانشمندان و راویان از او حرف و حدیث نقل کرده و از دانش وی بهره برده اند از هیچ یک از دیگر ائمه و دیگر خاندان اهل بیت،آن اندازه نقل نکرده اند. هیچ محدث و فقیهی به اندازه آن حضرت مساله پاسخ نگفته است. بر خورد وی با گروههای مختلف مردم سبب شد که آوازه شهرتش در دانش و بینش دینی، علم و تقوی، سخاوت وجود و کرم و... در تمام قلمرو اسلام طنین انداز شود و مردم ازهر سو برای استفاده از دانش بیکران وی رو سوی او کنند.

دانشمندان علم حدیث شمار کسانی را که مورد اعتماد بوده اندراویان ثقه و از آن حضرت حدیث نقل کرده اند تا چهار هزار نفررا نوشته اند.

ظاهرا نخستین بار ابن عقده این شمارش را انجام داده است. (نک مناقب، 4/369 دارالاضواء) شیخ طوسی در کتاب رجال خود سه هزار ودویست و سی و چهارتن از این راویان از جمله دوازده زن را نام برده است. (نک: رجال طوسی، اصحاب الصادق(ع » در این دوره علوم و فلسفه ایرانی، هندی و یونانی به حوزه اسلامی راه یافت وبازار ترجمه علوم گوناگون از زبانهای مختلف به زبان عربی گرم و پررونق گردید. همچنین مکتبهای کلامی و فرقه های مذهبی و فقهی در این عصر پایه گذاری شد. مناظرات امام صادق(ع) با اربابان دانشهای گوناگون چون پزشکان، فقیهان، منجمان، متکلمان، صوفیان و... بویژه مناظرات وی با ابوحنیفه مشهور و در منابع شیعه وسنی ثبت است. (نک مناقب: 4/305-233، کشف الغمه: 2/430-367) به عنوان مثال چگونگی گردش خون در بدن و وظائف گلبولها را امام صادق(ع) دست کم هزار سال پیش از دانشمندان غربی بیان کرده است. (بنگرید: توحید مفضل).

شمایل

بیشتر شمایل آن حضرت مثل پدرش امام باقر(ع) بود. جز آنکه کمی باریکتر و بلندتر بود. مردی بود میانه بالا، افروخته روی،پیچیده موی و پیوسته صورتش چون آفتاب می درخشید. در جوانی موهای سرش سیاه بود. بینی اش کشیده و وسط آن اندکی بر آمده بودو برگونه راستش خال سیاهی داشت. محاسن آن جناب نه زیاد پرپشت و نه زیاد تنک بود. دندانهایش درشت و سفید بود و میان دودندان پیشین آن گرامی فاصله داشت. بسیار لبخند می زد و چون نام پیامبر برده می شد رنگ رخسارش زرد و سبز می شد. در پیری سفیدی موی سرش بر وقار و هیبتش افزوده بود.

آراستگی ظاهر

بسیار با ابهت بود. چندانکه چون دانشمندان زمانش به قصدپیروزی بر او برای مناظره های علمی به دیدارش می رفتند، بادیدن او زبانشان بند می آمد. همواره با وقار و متین راه می رفت و به هنگام راه رفتن عصا در دست می گرفت. ظاهرش همیشه مرتب ولباسش اندازه بود. به وضع ظاهر خود بسیار اهمیت می داد. موهای سر و صورتش را هر روز شانه می زد. عطر به کار می برد و گل می بوئید. انگشتری نقره بانگین عقیق در دست می کرد و نگین عقیق بسیار دوست می داشت. هنگام نشستن گاه چهار زانو می نشست و گاه پای راست را بر ران چپ می نهاد. در اتاقش نزدیک در و رو به قبله می نشست. لباسهایش را خود تا می کرد. گاه بر تخت می خوابیدو گاه بر زمین. چون از حمام بیرون می آمد لباس تازه و پاکیزه می پوشیدو عمامه می گذاشت.

لباس پوشیدن

در لباس پوشیدن هم ظاهر را حفظ می کرد و هم توانایی مالی را ومی فرمود: «بهترین لباس در هر زمان، لباس معمول مردم همان زمان است.» هم لباس نو می پوشید و هم لباس وصله دار. هم لباس گران قیمت می پوشید و هم لباس کم بها و می فرمود: «اگر کهنه نباشد، نو هم نیست.» لباس کم بها و زبر را زیر و لباس نرم وگران قیمت را روی آن می پوشید و چون «سفیان ثوری » زاهد به وی اعتراض کرد که «پدرت علی (ع) لباسی چنین و گرانبهانمی پوشید» فرمود: «زمان علی (ع) زمان فقر و نداری بود واکنون همه چیز فراوان است. پوشیدن آن لباس در این زمان لباس شهرت است و حرام خداوند زیبا است و زیبایی را دوست دارد و چون به بنده اش نعمتی می دهد، دوست دارد بنده اش آن را آشکار کند.

سپس آستین را بالا زد و لباس زیر را که زبر و خشن بود، نشان داد و فرمود: «لباس زبر و خشن را برای خدا پوشیده ام و لباس روئین را که نو و گرانبها است برای شما.» هنگام احرام وانجام فریضه حج برد سبز می پوشید و به گاه نماز پیراهن زبر وخشن و پشمین. لباس سفید را بسیار دوست داشت و چون به دیدن دیگران می رفت آن را برتن می کرد. نعلین زرد می پوشید و به کفش زرد رنگ و سفید علاقه مند بود.

غذا خوردن

به هنگام غذا خوردن چهار زانو می نشست و گاهی هم بر دست چپ تکیه می کرد و غذا می خورد. رعایت بهداشت را بویژه به هنگام غذاخوردن بسیار مهم می شمرد. همواره هم پیش از غذا خوردن دستانش را می شست و هم بعد از غذا، با این تفاوت که پیش از غذا دستانش را بعد از شستن، با چیزی چون حوله خشک نمی کرد ولی پس از غذاآنها را می شست و خشک می کرد. اگر هنگام غذا خوردن دستانش تمیزبود آنها را نمی شست. همیشه غذا را با گفتن «بسم الله » شروع می کرد و با جمله «الحمدالله » به پایان می برد. نیز غذا را بانمک آغاز و با سرکه تمام می کرد. به هنگام خوردن غذا«الحمدلله » بسیار می گفت و نعمتهای خدا را سپاس می گفت. غذارا داغ نمی خورد بلکه صبر می کرد تا معتدل شود، میل می کرد. به وقت خوردن از آن قسمت ظرف که مقابلش بود غذا می خورد. هیچگاه در حال راه رفتن غذا نمی خورد. و هیچ وقت شام نخورده نمی خوابید. همواره به اندازه غذا می خورد و از پرخوری پرهیزمی کرد. بعد از غذا خوردن خلال می کرد.

عبادت

امام صادق(ع) از اعاظم عباد و اکابر زهاد بود. از سه حال خارج نبود: یا روزه داشت، یا نماز می خواند و یا ذکر می گفت. چون روزه می گرفت بوی خوش به کار می برد و بعد از ماه رمضان بی درنگ زکات فطره روزه خود، خانواده و خدمتکارانش را می پرداخت.

شبهای قدر را اگرچه مریض بود تا صبح در مسجد به نیایش وعبادت می گذراند. چون نیمه شب برای خواندن نماز شب بر می خاست با صدای بلند ذکر می گفت و دعا می خواند تا اهل خانه بشنوند وهرکس بخواهد برای عبادت برخیزد. هنگامی که ماموران حکومت برای دستگیری وی شبانه از دیوار منزلش وارد می شدند، او را درحال راز و نیاز با توانای بی همتا یافتند. آن گرامی ذکر رکوع وسجود را بسیار تکرار می کرد.

امام صادق(ع) خداوند را همه جا حاضر و او را بر اعمال خودناظر می دانست. از این رو به گاه نیایش مجذوب خداوند می شد. مالک بن انس می گوید: «با امام صادق بر او درود خدای باد حج گزاردم، به هنگام تلبیه هرچه می کوشید تا لبیک بگوید، صدایش درگلو می ماند و چنان حالتی به او دست می داد که نزدیک بود ازمرکبش به زیر افتد. گفتم: چاره ای نیست باید لبیک گفت. فرمود:

چگونه جرات کنم لبیک بگویم، می ترسم خداوند بگوید: «نه لبیک » چون زبان به لبیک می گشود، آن قدر آن را تکرار می کرد که نفسش بند می آمد. قرآن را بسیار بزرگ می داشت و آن را در چهارده بخش قرائت می فرمود.

برنامه زندگی

کار

امام صادق(ع) در زندگی برنامه ای منظم داشت و هرکاری را به موقع انجام می داد; چنانکه خود فرمود: «بی حیا بی ایمان است وبی برنامه بی چیز» مجلس درس و بحث و مناظره ها و مذاکرات علمی با شاگردان، یاران و سران مذاهب دیگر وقت معینی داشت وپرداختن به امور زندگی و کار در مزرعه و باغ نیز وقت خاص خودش را.

آن حضرت یاران و پیروان خود را به کسب مال حلال تشویق می کرد واز آنان می خواست که در کار خود کوشا باشند و از هرگونه تنبلی و کسالت دوری کنند. کار کردن و تجارت را موجب عزت و سربلندی انسان می دانست و می فرمود: «صبح زود برای به دست آوردن عزت خود بروید.» ولی تاکید می کرد که تجارت باید سالم باشد و کسب در آمد از راههای درست و مشروع باشد.

آن گرامی هرگونه کوشش و تلاش را برای توسعه زندگی خود وخانواده، حج و زیارت رفتن، صدقه دادن و صله رحم کردن را تلاش برای آخرت می دانست نه دنیا. تنها به کار و کوشش سفارش نمی کرد،بلکه خود نیز کار می کرد و در روزهای بسیار گرم تابستان، عرق ریزان در مزرعه و باغ خود کار می کرد. باغش را بیل می زد وآبیاری می کرد. یکی از یارانش می گوید: «آن حضرت را در باغش دیدم، پیراهنی تنگ، زبر و خشن در برو بیل در دست باغ راآبیاری می کرد و عرق از سرو صورتش سرازیر بود. گفتم: «اجازه بفرمایید من کار را انجام دهم.» فرمود: «من کسی را دارم که این کارها را انجام دهد، ولی دوست دارم که مرد در راه به دست آوردن روزی حلال از گرمی آفتاب آزار ببیند و خداوند ببیند که من در پی روزی حلال هستم. » یکی از یارانش که آن حضرت را در یک روز بسیا گرم تابستان دید که کار می کند، معترضانه گفت:

«فدایت شوم، شما با مقام والایی که نزد خداوند داری وخویشاوندی نزدیکی که با پیغمبر داری، در چنین روزی، این گونه سخت کار می کنی؟» امام(ع) پاسخ داد: «در طلب روزی حلال بیرون آمدم تا از چون تویی بی نیاز شوم.» امام صادق(ع) هم خود کارمی کرد و هم غلامان و خدمتکاران خود را به کار وا می داشت و هم کارگران روز مزد را به کار می گرفت. هر وقت کارگری را به کارمی گرفت پیش از خشک شدن عرقش مزدش را می پرداخت. هنگام برداشت خرما هم در جمع آوری آن کمک می کرد و هم در وزن کردن آن. و هم به هنگام فروش و تقسیم بر فقرا و نیازمندان.

تجارت

امام صادق(ع) نه تنها پیروان و یارانش را به کارهای درست وتجارت صحیح تشویق می کرد بلکه خود نیز گاهی به تجارت می پرداخت.اما نه به دست خویش. بلکه سرمایه اش را در اختیار کارگزاران وافراد مطمئن قرار می داد تا با آن تجارت کنند. چون می شنید که سودی برده و روزی به او رسیده شادمان می شد. با این حال برتجارت سالم بسیار تاکید داشت و هنگامی که کارپرداز وی مصادف که با سرمایه وی به تجارت مصر رفته بود، با سودی کلان باز گشت فرمود: «این سود خیلی زیاد است با کالاها چه کردید که چنین سود هنگفتی به دست آوردید؟» مصادف پاسخ داد: «چون به مصرنزدیک شدیم از کاروانهای که از مصر می آمدند از وضع کالای خویش پرسیدیم. دانستیم که این کالا مورد نیاز مردم مصر است و دربازار آنجا بسیار نایاب است. از این رو با هم پیمان بستیم که کالایمان را جز در برابر هریک دینار سرمایه یک دینار سود، کمترنفروشیم، این بود که سود زیادی بردیم.»

امام(ع) فرمود:«سبحان الله، علیه مسلمانان هم پیمان می شوید که کالایتان راجز در برابر هر دینار سرمایه یک دینار سود کمتر نفروشید!»سپس اصل سرمایه اش را برداشت و فرمود: «من را به این سودنیازی نیست. ای مصادف، چکاچک شمشیرها از کسب روزی حلال آسان تراست.» چون امام(ع) این گونه سود بردن را اجحاف در حق مسلمانان می دانست به کارگزار خود اعتراض کرد و از آن سود چیزی بر نگرفت.

سایت حوزه

[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 10:20 ] [ محمد ] [ ]
امام صادق(ع) از میلاد تا میعاد

پدید آورنده : نامشخص ،

کنیه حضرت ابوعبدالله و القابش: صابر، فاضل، طاهر و صادق است. و «صادق » مشهورترین القاب آن حضرت است. پیامبر اکرم(ص) در خصوص انتخاب نام و لقب امام ششم فرموده است:

وقتی که فرزندم جعفر متولد شد نام او را صادق بگذارید زیرا فرزند پنجمش جعفر است و ادعای امامت می کند و او در نزد خداوند جعفر کذاب است.

ابن بابویه و قطب راوندی روایت کرده اند: از حضرت امام زین العابدین پرسیدند که امام بعد از شما کیست؟«فرمود»: محمد باقر که شکافنده علوم است.«پرسیدند»: بعد از او امام که خواهد بود؟ فرمود: جعغر که نام او نزد اهل آسمانها صادق است.

سیمای امام صادق(ع)

درباره سیمای آن حضرت گفته اند: میانه بالا، افروخته رو و سفید، کشیده بینی و مشکین موی بود و بر گونه اش خال سیاهی داشت و به روایت امام رضا(ع) نقش نگینش «الله ولی عصمتی من خلقه » و به روایتی دیگر «الله خالق کل شی ء» و به روایت معتبر دیگر: «انت ثقتی فاعصمنی من الناس » بود.

ولادت

آن حضرت در روز شنبه، هفدهم ربیع الاول سال 83 هجری قمری همزمان با سالروز تولد حضرت رسول اکرم(ص) به دنیا آمد. روزی که شریف و عظیم بود و صالحین از آل محمد(ص) حرمت این روز را نگاه می داشتند. پدر آن حضرت امام باقر(ع) و مادرش «ام فروه » دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر است و عده ای گفته اند که نام او فاطمه بود.

امام صادق (ع) درحق مادرش می فرمود: «کانت امی ممن آمنت واتقت و احسنت والله یحب المحسنین » مادرم از بانوانی بود که ایمان آورد، تقوی و پرهیزکاری اختیار کرد، احسان و نیکوکاری نمود و خداوند نیکوکاران را دوست دارد.

مالک بن انس، فقیه اهل سنت در باره اخلاق صادق آل محمد(ص) گفته است: «مارایت افضل من جعفربن محمد فضلا و علما و ورعا و زهدا و عباده...» در فضائل اخلاقی و علم و ورع و زهد و عبادت و بندگی پروردگار، بالاتر از امام صادق(ع) ندیدم، او سه حالت را در ایام زندگیش مراعات می کرد; یا روزه بود، یا در حال عبادت بود و یا ذکر می گفت و نام خدا را بر زبان جاری می کرد. روایت شده که: حضرت در نمازش قرآن می خواند و از حال می رفت. روزی از او سؤال شد چرا اینگونه می شوید؟ فرمود: آنقدر آیات قرآن را تکرار می کنم تا به حالتی روحانی می رسم مثل اینکه آن را از خداوند بلا واسطه می شنوم.

در عفو و بخشش آن حضرت از کتاب «مشکاه الانوار» نقل شده است که: روزی مردی خدمت حضرت رسید و عرض کرد پسر عمویت نسبت به شما اهانت و بدگویی کرد.

حضرت کنیز خود را فرمود که آب وضو برایش حاضرکند پس وضو گرفت و داخل نماز شد، راوی گفت: من در دلم گفتم که آن حضرت نفرین خواهد کرد بر او، پس حضرت دو رکعت نماز خواند و فرمود: ای پروردگار: این حق من بود، به او بخشیدم وتو جود و کرامتت از من بیشتراست پس ببخش او را به کردارش نگیر و او را به عملش جزا مده پس دقت کردم و دیدم که آن حضرت پیوسته برای او دعا کرد.

شهادت امام صادق(ع)

شهادت امام صادق (ع) در سال 148 هجری واقع شده است عده ای دوشنبه 15 رجب را سالروز شهادت آن حضرت می دانند.

صاحب جنات الخلو 25 شوال را ذکر می کند که مشهورترین تاریخ شهادت امام همین نقل است.

امام صادق (ع) را شیخ الائمه می نامند زیرا در میان ائمه هدی علیهم السلام بیشترین عمر( 65 یا 68) را داشته است.

صادق آل محمد(ص) در سن 68 سالگی در 25 شوال 148 به سبب انگور زهر آلوده که منصور به آن حضرت خورانید، به فیض عظمای شهادت نائل آمد و فرزند برومندش موسی بن جعفر (علیهماالسلام) او را در دو جامه سفید که در آنها احرام می بست و در پیراهنی که می پوشید و عمامه ای که از امام زین العابدین(ع) به او رسیده بود، کفن نمود و بعد از نماز او را در بقیع و در کنار قبر پدر بزرگوارش (سیدالساجدین (ع » به خاک سپرد.

سلام بر او از میلاد تا میعاد.

منبع :سایت حوزه

[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 10:13 ] [ محمد ] [ ]

منابع مقاله:

زندگانی امام صادق (ع)، شهیدی، سید جعفر؛

جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام، ششمین امام شیعیان، و پنجمین امام از نسل امیر المؤمنین (ع) کنیه او ابو عبد الله و لقب مشهورش «صادق » است. لقبهای دیگری نیز دارد، از آن جمله صابر، طاهر، و فاضل. اما چون فقیهان و محدثان معاصر او که شیعه وی هم نبوده اند، حضرتش را به درستی حدیث و راستگویی در نقل روایت بدین لقب ستوده اند، لقب صادق شهرت یافته است و گرنه امامی را که منصوب از طرف خدا و منصوص از جانب امامان پیش از اوست، راستگو گفتن آفتاب را به روشن وصف کردن است. که:

مدح تعریف است و تخریق حجاب فارغ است از شرح و تعریف آفتاب مادح خورشید مداح خود است که دو چشمم روشن و نامر مد است (1)

ابن حجر عسقلانی او را چنین وصف می کند: الهاشمی العلوی، ابو عبد الله المدنی الصادق (2) و هم او نویسد ابن حبان گوید در فقه و علم و فضیلت از سادات اهل یت بود. (3)

ولادت او ماه ربیع الاول سال هشتاد و سوم از هجرت رسول خدا (ص) ، و در هفدهم آن ماه بوده است. ولی بعض مورخان و تذکره نویسان ولادت حضرتش را در سال هشتادم از هجرت نوشته اند (4) و در ماه شوال سال صد و چهل و هشت هجری به دیدار پروردگار شتافت. (5) مدت زندگانی او شصت و پنج سال بوده است. (6)

ابن قتیبه نویسد: جعفر بن محمد، کنیه او ابو عبد الله است و جعفریه بدو منسوب اند به سال یکصد و چهل و شش در مدینه درگذشت. (7)

از آغاز ولادت تا هنگام رحلت این امام بزرگوار، ده تن از امویان به نامهای: عبد الملک پسر مروان، ولید پسر عبد الملک (ولید اول) ، سلیمان پسر عبد الملک، عمر پسر عبد العزیز، یزید پسر عبد الملک (یزید دوم) ، هشام پسر عبد الملک، ولید پسر یزید (ولید دوم) ، یزید پسر ولید (یزید سوم) ، ابراهیم پسر ولید و مروان پسر محمد، و دو تن از عباسیان ابو العباس، عبد الله پسر محمد معروف به سفاح و ابو جعفر پسر محمد معروف به منصور بر حوزه اسلامی حکومت داشته اند. آغاز امامت امام صادق (ع) با حکومت هشام پسر عبد الملک و پایان آن، با دوازدهمین سال از حکومت ابو جعفر منصور (المنصور بالله) مشهور به دوانیقی مصادف بوده است. مدفن آن امام بزرگوار قبرستان بقیع است، آنجا که پدر و جد او به خاک سپرده شده اند.

نام مادر او فاطمه یا قریبه دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر است و ام فروه کنیت داشته است.

مادر ام فروه اسماء دختر عبد الرحمان بن ابی بکر است.

امام صادق در باره مادرش فرموده است: مادرم مؤمن، متقی و نیکوکار بود و خدا نیکوکاران را دوست می دارد. (8)

کلینی به اسناد خود از عبد الاعلی آورده است: ام فروه را دیدم متنکروار گرد کعبه طواف می کرد و حجر الاسود را به دست چپ سود. مردی از طواف کنندگان بدو گفت: در سنت خطا کردی. ام فروه پاسخ داد ما از دانش تو بی نیازیم (9) و از این پاسخ می توان آشنایی او را به مسائل فقهی دریافت.

چنان که مشهور است فرزندان آن حضرت ده تن بوده اند، هفت پسر به نامهای اسماعیل، عبد الله، موسی، اسحاق، محمد، عباس و علی و سه دختر به نامهای ام فروه، اسماء و فاطمه.

پی نوشتها:

1. مثنوی، دفتر پنجم، بیت 9-8.

2. تهذیب التهذیب، ج 2، ص 103.

3. همان، ص 104.

4. کشف الغمه، ج 2، ص 155.

5. کشف الغمه، ج 2، ص 166.

6. ارشاد، ج 2، ص 174.

7. المعارف، ص 215.

8. اصول کافی، ج 1، ص 472.

9. فروع کافی، ج 4، ص 428 کتاب حج.

منبع : سایت حوزه

[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 10:12 ] [ محمد ] [ ]

منابع مقاله:

سیره معصومان، ج 5، امین، سید محسن؛

زندگی امام صادق (ع) ابو عبد الله جعفر صادق ابن محمد باقر بن علی بن
حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام

تولد، وفات، طول عمر و مدفن آن حضرت (ع)

امام جعفر صادق (ع) در پگاه روز جمعه یا دوشنبه هفدهم ربیع الاول و یا غره رجب سال 80 هجری، معروف به سال قحطی، در مدینه دیده به جهان گشود. اما بنا به گفته شیخ مفید و کلینی و شهید، ولادت آن حضرت در سال 83 هجری اتفاق افتاده است. لکن ابن طلحه روایت نخست را صحیح تر می داند و ابن خشاب نیز در این باره گوید: چنان که ذراع برای ما نقل کرده، روایت نخست، سال 80 هجری، صحیح است.

وفات آن امام (ع) در دوشنبه روزی از ماه شوال و بنا به نوشته مؤلف جنات الخلود در 25 شوال و به روایتی نیمه ماه رجب سال 148 هجری روی داده است. با این حساب می توان عمر آن حضرت را 68 یا 65 سال گفت که از این مقدار 12 سال و چند روزی و یا 15 سال با جدش امام زین العابدین (ع) معاصر بوده و 19 سال با پدرش و 34 سال پس از پدرش زیسته است که همین مدت، دوران خلافت و امامت آن حضرت به شمار می آید و نیز بقیه مدتی است که سلطنت هشام بن عبد الملک، و خلافت ولید بن یزید بن عبد الملک و یزید بن ولید عبد الملک، ملقب به ناقص، ابراهیم بن ولید و مروان بن محمد ادامه داشته است. وفات امام صادق (ع) پس از گذشت ده سال از خلافت منصور عباسی روی داد و پس از مرگ در آرامگاه بقیع، در جوار پدرش امام باقر و جدش امام زین العابدین و عموی بزرگوارش امام حسن بن علی علیهم السلام به خاک سپرده شد.

مادر امام صادق (ع)

کنیه مادر امام (ع) را ام فروه گفته اند. برخی نیز کنیه او را ام القاسم نوشته و اسم او را قریبه یا فاطمه، پدرش قاسم بن محمد بن ابی بکر و مادرش را اسماء، دختر عبد الرحمن بن ابی بکر ذکر کرده اند. و این همان مفهوم فرمایش امام صادق (ع) است که گفت: به راستی ابو بکر دو بار مرا به دنیا آورد. و شریف رضی نیز در این باره سروده است:

و حزنا عتیقا و هو غایة فخرکم

بمولد بنت القاسم بن محمد (1)

شیخ کلینی در کتاب کافی به سند خود از عبد الاعلی نقل کرده است که گفت: روزی ام فروه را دیدم که به گرد کعبه طواف می کرد، او لباسی بر تن کرده بود که با آن شناخته نمی شد پس حجر الاسود را با دست چپ استلام کرد. ناگهان یکی از مردانی که به طواف مشغول بود رو به ام فروه کرد و گفت: ای بنده خدا، سنت را خطا کرده ای. پس ام فروه گفت: ما از علم شما بی نیازیم.

کنیه امام صادق (ع)

کنیه آن حضرت ابو عبد الله بوده است و این کنیه از دیگر کنیه های وی معروف تر و مشهورتر است. محمد بن طلحه گوید: برخی کنیه آن حضرت را ابو اسماعیل دانسته اند. ابن شهر آشوب نیز در کتاب مناقب می گوید: آن حضرت مکنی به ابو عبد الله و ابو اسماعیل و کنیه خاص وی ابو موسی بوده است.

لقب امام صادق (ع)

آن حضرت القاب چندی داشت که مشهورترین آنها صادق، صابر، فاضل و طاهر بود. از آنجا که وی در بیان و گفتار راستگو بود، او را صادق خواندند.

نقش انگشتری امام صادق (ع)

نقش انگشتری آن حضرت «الله ولیی و عصمتی من خلقه »بوده است. البته روایات مختلفی درباره نقش انگشتری امام (ع) نقل شده است. مانند: «ما شاء الله لا قوة الا بالله، استغفر الله، الله خالق کل شی، انت ثقتی فاعصمنی من خلقک، یا ثقتی قنی شر جمیع خلقک، اللهم انت ثقتی فقنی شر خلقک، انت ثقتی فاعصمنی من الناس، الله عونی و عصمتی من الناس، ربی عصمتی من خلقه ». روایت شده است که امام موسی کاظم (ع) ، انگشتری امام صادق (ع) را به هفت دینار و در روایتی دیگر به هفتاد دینار خریداری کرد.

فرزندان امام صادق (ع)

آن حضرت ده فرزند داشت. هفت پسر و سه دختر. برخی فرزندان آن حضرت را یازده تن ذکر کرده اند که هفت نفر از آنان پسر و باقی دختر بوده اند. نام فرزندان آن حضرت چنین بوده است: اسماعیل اعرج که او را اسماعیل امین نیز خوانده اند، عبد الله، ام فروه، وی همان کسی است که با پسر عموی خود که همراه با زید بن علی قیام کرده بود ازدواج کرد. شیخ مفید گوید: مادر آنان فاطمه، دختر حسین بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب بوده است. عبد العزیز بن اخضر جنابذی گوید: مادر آنان فاطمه، دختر حسین اثرم بن حسن بن علی بن ابی طالب نام داشته است.

فرزندان دیگر آن امام (ع) عبارت بودند از: امام موسی کاظم، محمد دیباج و اسحاق و فاطمه کبری، که از کنیزی به نام حمیده بربریه، زاده شده بودند. عبد العزیز بن اخضر جنابذی گوید: وی به همسری محمد بن ابراهیم بن محمد بن علی بن عبد الله بن عباس درآمد و در خانه او نیز وفات یافت.

دیگر از فرزندان آن حضرت عبارت بودند از: عباس، علی عریضی، اسماء و فاطمه صغری، که هر یک از کنیزی متولد شده بودند. کسانی که فرزندان امام (ع) را ده تن دانسته اند از ذکر نام فاطمه کبری خودداری کرده اند و آنان که اولاد وی را یازده نفر کرده اند فاطمه کبری را جزو فرزندان امام صادق (ع) قلمداد کرده اند.

از عبارت ابن شهر آشوب در کتاب مناقب چنین برمی آید که ام فروه همان اسماء بوده است. چنان که می گوید: «اسماء ام فروه، کسی است که پسر عمویش که در رکاب زید بن علی قیام کرده، او را به زنی گرفت ». صحت این نظر بعید نیست. چرا که ام فروه، کنیه به حساب می آید نه اسم. با این ترتیب اگر فاطمه کبری را جزو فرزندان امام ذکر کنیم و ام فروه و اسماء را یک تن بدانیم، اولاد آن امام همان ده تن خواهد بود.

پی نوشت:

1 - و اندوهی کهن است و آن بلندای افتخار شماست به میلاد دختر قاسم بن محمد.


[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 10:5 ] [ محمد ] [ ]
شناسنامه امام صادق (علیه السلام)

امام جعفر صادق (ع) در پگاه روز جمعه یا دوشنبه هفدهم ربیع الاول و یا غره رجب سال 80 هجری، در مدینه دیده به جهان گشود. اما بنا به گفته شیخ مفید(ره) و کلینی(ره) و شهید(ره) ، ولادت آن حضرت در سال 83 هجری اتفاق افتاده است.

مشهورترین کنیه امام جعفر صادق (ع)،  ابو عبد الله و کنیه‏های دیگر ایشان ابو اسماعیل و ابو موسی (ابن شهر آشوب ، مناقب) و مشهورترین القاب آن حضرت صادق، صابر، فاضل و طاهر بود.

پدر بزرگوار امام جعفر صادق (ع)،حضرت محمد بن علی ملقب به باقر العلوم(ع)است.

مادر گرامی امام جعفر صادق (ع) ، فاطمه یا قریبه دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر است و ام فروه یا ام القاسم کنیت داشته است.

امام جعفر صادق (ع) چهار شانه بود و سیمایی نورانی داشت. موهایش سیاه و پر پشت و بینی او کشیده و باریک بود. بر گونه‏اش خالی سیاه بود. (ابن شهر آشوب در مناقب)

فرزندان امام جعفر صادق (ع) را بعضی ده و برخی یازده تن ذکر کرده‏اند که هفت نفر از آنان پسر و باقی دختر بوده‏اند.

عمر شریف امام جعفر صادق (ع) 68 یا 65 سال بوده که از این مقدار 12 سال و چند روزی و یا 15 سال با جدش امام زین العابدین (ع) معاصر بوده و 19 سال با پدرش و 34 سال پس از پدرش زیسته است که همین مدت، دوران خلافت و امامت آن حضرت به شمار می‏آید. (سیره معصومان، ج 5، ص 47).

شهادت امام جعفر صادق (ع) به نظر مؤلف جنات الخلود در 25 شوال و به روایتی نیمه ماه رجب سال 148 هجری روی داده است

برگرفته از سایت حوزه نت

[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 10:1 ] [ محمد ] [ ]
حدیث بیست و ششم :
من زار أخاه في الله قال الله عز و جل : إياي زرت و ثوابك علي و لست أرضي لك ثوابا دون الجنة .

امام جعفر صادق (ع) : هر كسي كه براي خدا از برادرش ديدن كند ، خداي متعال فرمايد : مرا ديدن كردي و ثوابت بر من است و به ثوابي جز بهشت برايت خرسند نيستم .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 255


حدیث بیست و هفتم :
تصافحوا فإنها تذهب بالسخيمة .

امام جعفر صادق (ع) : با يكديگر مصافحه كنيد ، زيرا مصافحه كينه را مي برد .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 264


حدیث بیست و هشتم :
لا يقبل رأس احد و لا يده إلا رسول الله أو من اريد به رسول الله صلي الله عليه و آله .

امام جعفر صادق (ع) : نبايد سر يا دست كسي بوسيده شود مگر دست پيامبر خدا صلي الله عليه و آله يا كسي كه از او پيامبر خدا صلي الله عليه و آله قصد شود .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 267


حدیث بیست  و نهم :
شيعتنا الرحماء بينهم ، الذين اذا خلوا ذكروا الله .

امام جعفر صادق (ع) : شيعيان ما با يكديگر مهربانند ، چون تنها باشند خدا را ياد كنند .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 268


حدیث سی ام :
من أحب الاعمال الي الله عز و جل إدخال السرور علي المؤمن : اشباع جوعته أو تنفيس كربته أو قضاء دينه .

امام جعفر صادق (ع) : از جمله دوست داشتني ترين اعمال نزد خداي متعال شادي رسانيدن به مؤمن است و سير كردن او از گرسنگي ، يا رفع گرفتاري او يا پرداخت بدهيش .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 276


حدیث سی و یک ام :
قال عن سدير قال : قلت له - عليه السلام - هل يجزي الولد والده ؟ فقال : ليس له جزاء إلا في خصلتين يكون الوالد مملوكا فيشتريه ابنه فيعتقه أو يكون عليه دين فيقضيه عنه .

امام جعفر صادق (ع) : سدير گويد : به امام صادق عليه السلام عرض كردم : آيا فرزند مي تواند پدرش را پاداش دهد ؟ فرمود : پاداشي براي پدر نيست جز در دو صورت : پدر برده باشد و پسر او را بخرد و آزاد كند،پدر بدهي داشته باشد و پسر آن را بپردازد .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 237


حدیث سی و دوم :
شرف المؤمن قيام الليل و عزه استغناؤه عن الناس .

امام جعفر صادق (ع) : شرافت مؤمن به شب زنده داري و عزتش به بي نيازي از مردم است .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 218


حدیث سی و سوم :
قيل له - عليه السلام - اي الاعمال أفضل ؟ قال : الصلاة لوقتها و بر الوالدين و الجهاد في سبيل الله عز و جل .

امام جعفر صادق (ع) : به امام صادق عليه السلام عرض شد . كدام اعمال بهتر است ؟ فرمود : نماز در وقت و نيكي با پدر و مادر و جهاد در راه خداي متعال .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 231


حدیث سی و چهارم:
مثل الدنيا كمثل ماء البحر كلما شرب منه العطشان ازداد عطشا حتي يقتله .

امام جعفر صادق (ع) : دنيا مانند آب درياست كه هر چه شخص تشنه از آن بيشتر آشامد ، تشنگيش بيشتر شود تا او را بكشد .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 205


حدیث سی و پنجم :
من رضي من الله باليسير من المعاش رضي الله منه باليسير من العمل .

امام جعفر صادق (ع) : هر كه به يك زندگي ساده از خدا راضي باشد خدا هم به عمل اندك او راضي شود .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 207


حدیث سی و ششم :
إن كان ما يكفيك يغنيك فأدني ما فيها يغنيك و إن كان ما يكفيك لا يغنيك فكل ما فيها لا يغنيك .

امام جعفر صادق (ع) : اگر اندازه كفايت ، بي نيازت كند ، كمترين چيز دنيا بي نيازت كند و اگر اندازه كفايت بي نيازت نكند ، هر چه در دنيا هست بي نيازت نكند .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 209


حدیث سی و هفتم :
لا تستقل ما يتقرب به إلي الله عز و جل و لو شق تمرة .

امام جعفر صادق (ع) : چيزي كه مايه تقرب به خداي متعال است كوچك مشمار ، اگر چه پاره خرمايي باشد .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 212


حدیث سی و هشتم :
اذا هممت بشي ء من الخير فلا تؤخره ، فان الله عز و جل ربما أطلع علي العبد و هو علي شيء من الطاعة فيقول : و عزتي و جلالي لا أعذبك بعدها أبدا و اذا هممت بسيئة فلا تعملها فانه ربما اطلع الله علي العبد و هو علي شيء من المعصية فيقول : و عزتي و جلالي لا أغفر لك بعدها أبدا .

امام جعفر صادق (ع) : وقتي اراده كار خيري نمودي تأخيرش مينداز زيرا خداي متعال گاهي بر بنده مشرف مي شود كه او مشغول طاعتي است ، پس مي فرمايد : به عزت و جلالم سوگند كه تو را پس از اين هرگز عذاب نكنم و چون اراده گناهي كردي انجام مده ، زيرا گاهي خدا بر بنده مشرف مي شود كه او معصيتي انجام دهد ، پس مي فرمايد : به عزت و جلالم كه تو را بعد از اين ديگر نخواهم آمرزيد .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 213


حدیث سی و نهم :
لو يعلم المؤمن ما له من الأجر في المصائب لتمني أنه قرض بالمقاريض .

امام جعفر صادق (ع) : اگر مؤمن پاداشي را كه براي مصيبتها دارد بداند ، آرزو مي كند كه او را با قيچي تكه تكه كنند .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 354


حدیث چهلم :
سئل النبي (ص ) : ما كفارة الاغتياب قال : تستغفر الله لمن اغتبته كلما ذكرته .

امام جعفر صادق (ع) : از پيغمبر پرسيدند : كفاره غيبت چيست ؟ فرمود : براي آن كس كه غيبتش كردي هر زمان به يادش افتادي از خدا طلب آمرزش كني .
اصول كافي ، ج 4 ، ص 61

[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 10:0 ] [ محمد ] [ ]
حدیث شانزدهم :
محمد بن سليمان الديلمي عن أبيه قال : قلت لابي عبدالله - عليه السلام - فلان بن عبادته و دينه و فضله ! فقال : كيف عقله ؟ قلت : لا أدري : فقال : ان الثواب علي قدر العقل .

امام جعفر صادق (ع) : سليمان ديلمي مي گويد : به امام صادق - عليه السلام - عرض كردم فلاني در عبادت و ديانت و فضيلت چنين و چنان است . فرمود : عقلش چگونه است ؟ گفتم نمي دانم . فرمود : پاداش به اندازه عقل است .
اصول كافي ، ج 1 ، ص 12


حدیث هفدهم :
أكمل الناس عقلا أحسنهم خلقا .

امام جعفر صادق (ع) : عاقل ترين مردم خوش خلق ترين آنهاست .
اصول كافي ، ج 1 ، ص 27


حدیث هیجدهم :
قال رسول الله (ص ) : إنا معاشر الانبياء أمرنا أن نكلم الناس علي قدر عقولهم .

امام جعفر صادق (ع) : پيامبر خدا (ص ) فرموده است:ما گروه پيامبران مأموريم كه با مردم به اندازه عقل خودشان سخن بگوئيم .
اصول كافي ، ج 1 ، ص 27


حدیث نوزدهم :
قال رجل له - عليه السلام - ما العقل ؟ قال : ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان . قال : قلت : فالذي كان في معاوية ؟ فقال : تلك النكراء ، تلك الشيطنة ، وهي شبيهة بالعقل ، و ليست بالعقل .

امام جعفر صادق (ع) : شخصي از امام صادق - عليه السلام - پرسيد عقل چيست ؟ فرمود : چيزي است كه به وسيله آن خدا پرستش شود و بهشت بدست آيد . آن شخص گويد : گفتم پس آنچه معاويه داشت چه بود ؟ فرمود : آن نيرنگ است ، آن شيطنت است ، آن نمايش عقل را دارد ، ولي عقل نيست .
اصول كافي ، ج 1 ، ص 11


حدیث بیستم :
عبدالله بن سنان قال : ذكرت لابي عبدالله - عليه السلام - رجلا مبتلي بالوضوء و الصلاة و قلت : هو رجل عاقل ، فقال : أبو عبدالله و أي عقل له و هو يطيع الشيطان ؟ فقلت له : و كيف يطيع الشيطان ؟ فقلت له : سله هذا الذي يأتيه من أي شيء هو ؟ فانه يقول لك من عمل الشيطان .

امام جعفر صادق (ع) : ابن سنان گويد به حضرت صادق - عليه السلام - عرض كردم : مردي هست عاقل كه گرفتار وسواس در وضو و نماز مي باشد : فرمود چه عقلي كه فرمانبري شيطان مي كند ؟ گفتم : چگونه فرمان شيطان مي برد ؟ فرمود از او بپرس وسوسه اي كه به او دست مي دهد از چيست ؟ قطعا به تو خواهد گفت از عمل شيطان است .
اصول كافي ، ج 1 ، ص 13


حدیث بیست و یک :
قال - عليه السلام - : قال رسول الله : يا علي لا فقر أشد من الجهل ، لا مال أعود من العقل .

امام جعفر صادق (ع) : پيامبر خدا فرموده است : اي علي هيچ تهيدستي سخت تر از ناداني و هيچ مالي سودمندتر از عقل نيست .
اصول كافي ، ج 1 ، ص 30


حدیث بیست و دو :
ليس بين الايمان و الكفر الا قلة العقل قيل : و كيف ذاك يا ابن رسول الله ؟ قال : إن العبد يرفع رغبته الي مخلوق فلو أخلص نيته لله لأتاه الذي يريد في أسرع من ذلك .

امام جعفر صادق (ع) : ميان ايمان و كفر فاصله اي جز كم عقلي نيست . عرض شد : چگونه اي پسر پيغمبر ؟ فرمود : بنده خدا در حاجت خود متوجه مخلوق مي شود ، در صورتي كه اگر با خلوص نيت متوجه خدا شود آنچه خواهد در نزديكتر از آن وقت به او رسد .
اصول كافي ، ج 1 ، ص 32 – 33


حدیث بیست و سه :
اذا أراد الله بعبد خيرا فقهه في الدين .

امام جعفر صادق (ع) : چون خدا خير بنده اي خواهد ، او را در دين دانشمند كند .
اصول كافي ، ج 1 ، ص 39


حدیث بیست و چهار :
ليس بين الايمان و الكفر الا قلة العقل قيل : و كيف ذاك يا ابن رسول الله ؟ قال : إن العبد يرفع رغبته الي مخلوق فلو أخلص نيته لله لأتاه الذي يريد في أسرع من ذلك .

امام جعفر صادق (ع) : ميان ايمان و كفر فاصله اي جز كم عقلي نيست . عرض شد : چگونه اي پسر پيغمبر ؟ فرمود : بنده خدا در حاجت خود متوجه مخلوق مي شود ، در صورتي كه اگر با خلوص نيت متوجه خدا شود آنچه خواهد در نزديكتر از آن وقت به او رسد .
اصول كافي ، ج 1 ، ص 32 - 33


حدیث بیست و پنج :
طلب العلم فريضة .

امام جعفر صادق (ع) : كسب دانش واجب است .
اصول كافي ، ج 1 ، ص 35

[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 9:57 ] [ محمد ] [ ]
حدیث یازدهم :
لا تكرهوا إلي أنفسكم العبادة .

امام جعفر صادق (ع) : عبادت را به خود مكروه و ناپسند نداريد .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 137


حدیث دوازدهم :
ان الله عز و جل إذا أحب عبدا فعمل قليلا جزاه بالقليل الكثير.

امام جعفر صادق (ع) : چون خداي تعالي بنده اي را دوست دارد و او عمل كوچكي انجام دهد ، خدا او را پاداش بزرگ دهد .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 137 – 138


حدیث سیزدهم :
الصبر رأس الايمان .

امام جعفر صادق (ع) : صبر سر ايمان است .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 140


حدیث چهاردهم :
ثلاث من علامات المؤمن : علمه بالله و من يحب و من يبغض .

امام جعفر صادق (ع) : سه چيز از علامات مؤمن است : شناختن خدا و شناختن دوستان و دشمنان خدا .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 192


حدیث پانزدهم :
من ابتلي من المؤمنين ببلاء فصبر عليه ، كان له مثل أجر الف شهيد .

امام جعفر صادق (ع) : هر مؤمني به بلائي گرفتار شود و صبر كند ، اجر هزار شهيد براي اوست .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 146

[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 9:56 ] [ محمد ] [ ]
حدیث ششم :
كان أميرالمؤمنين صلوات الله عليه يقول : أفضل العبادة العفاف .

امام جعفر صادق (ع) : اميرالمؤمنين عليه السلام  مي فرمود : بهترين عبادت عفت است .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 125


حدیث هفتم :
قال رسول الله : من ترك معصية لله مخافة الله تبارك و تعالي أرضاه الله يوم القيامة .

امام جعفر صادق (ع) : پيامبر خدا فرمود : هر كه گناهي را براي خدا و ترس از او ترك كند خدا او را در روز قيامت خشنود گرداند .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 128


حدیث هشتم :
قال الله تبارك و تعالي : ما تحبب إلي عبدي بأحب مما افترضت عليه .

امام جعفر صادق (ع) : خداوند متعال فرموده است : بنده من با چيزي محبوبتر از انجام واجبات به من دوستي نكند .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 129

حدیث نهم :
العباد ثلاثة : قوم عبدوا الله عز و جل خوفا فتلك عبادة العبيد و قوم عبدوا الله تبارك و تعالي طلب الثواب ، فتلك عبادة الأجراء و قوم عبدوا الله عز و جل حبا له فتلك عبادة الأحرار و هي أفضل العبادة .

امام جعفر صادق (ع) : عبادت كنندگان سه دسته اند : گروهي خداي متعال را از ترس عبادت كنند و اين عبادت بردگان است ، گروهي خداي متعال را به طمع ثواب عبادت كنند و اين عبادت مزدوران است . دسته اي خداي متعال را براي دوستيش عبادت كنند و اين عبادت آزادگان و بهترين عبادت است .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 131


حدیث دهم :
إنما خلد أهل النار في النار لأن نياتهم كانت في الدنيا أن خلدوا فيها أن يعصوا الله أبدا . و إنما خلد أهل الجنة في الجنة لأن نياتهم كانت في الدنيا أن لو بقوا فيها أن يطيعوا الله أبدا ، فبالنيات خلد هؤلاء و هؤلاء . ثم تلا قوله تعالي : " قل كل يعمل علي شاكلته " قال : علي نيته .

امام جعفر صادق (ع) : اهل دوزخ از اينرو در دوزخ جاودان باشند كه نيت داشتند اگر در دنيا جاودان باشند هميشه نافرماني خدا كنند و اهل بهشت از اينرو در بهشت جاودان باشند كه نيت داشتند اگر در دنيا باقي بمانند هميشه اطاعت خدا كنند پس اين دسته و آن دسته به سبب نيت خويش جاوداني شدند ، سپس قول خداي تعالي را تلاوت نمود : بگو هركس طبق طريقه خويش عمل مي كند . فرمود : يعني طبق نيت خويش .
اصول كافي ، ج 3 ، ص 135 - 136

[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 9:44 ] [ محمد ] [ ]
حدیث اول :
من أحب لله و أبغض لله و أعطي لله فهو ممن كمل إيمانه .

امام جعفر صادق (ع) : هر كه براي خدا دوست دارد و براي خدا دشمن دارد و براي خدا عطاء كند ، از كساني است كه ايمانش كامل است .
                                                                                                                                                                               
     اصول كافي ، ج 3 ، ص 189


حدیث دوم :
ان المسلمين يلتقيان ، فافضلهما أشدهما حبا لصاحبه .

امام جعفر صادق (ع) : از دو مسلمان كه به هم برخورد مي كند آن كه ديگري را بيشتر دوست دارد بهتر است .
                                                                                                                                                                                      
اصول كافي ، ج 3 ، ص 193


حدیث سوم :
جعل الخير كله في بيت و جعل مفتاحه الزهد في الدنيا .

امام جعفر صادق (ع) : همه خير در خانه اي نهاده شده و كليدش را زهد و بي رغبتي به دنيا قرار داده اند .
                                                                                                                                                                                     اصول كافي ، ج 3 ، ص 194

حدیث چهارم:
اذا أراد الله بعبد خيرا زهده في الدنيا و فقهه في الدين و بصره عيوبها و من أوتيهن فقد أوتي خير الدنيا و الاخرة .

امام جعفر صادق (ع) : چون خدا خير بنده اي را خواهد او را نسبت به دنيا بي رغبت و نسبت به دين دانشمند كند و به دنيا بينايش سازد و به هر كه اين خصلتها داده شود خير دنيا و آخرت داده شده .
                                                                                                                                                                                      
اصول كافي ، ج 3 ، ص 196


حدیث پنجم:
خف الله كأنك تراه و إن كنت لا تراه فإنه يراك .

امام جعفر صادق (ع) : چنان از خدا بترس كه گويا او را مي بيني و اگر تو او را نمي بيني او تو را مي بيند .
                                                                                                                                                                                      
اصول كافي ، ج 3 ، ص

[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 9:41 ] [ محمد ] [ ]
 امام صادق (ع) :  

عَن یَزیدَ الصّائِغِ قالَ: قُلتُ لِاَبی عَبدِاللهِ (ع) : رَجُلٌ عَلَی هذا الاَمرِ اِن حَدَثَ کَذَبَ وَ اِن وَعَدَ اَخلَفَ وَ اِن اَوتُمِنَ خانَ؛

ما مَنزِلَتُهُ ؟ قال: هیَ اَدنی المنازِل مِن الکُفرِ وَ لَیسَ بِکافِر


یزید بن صائغ گوید: به امام جعفر صادق عرض کردم که : مردی هست که شیعه است ولی اگر سخن گوید دروغ

می گوید و اگر وعده دهد به وعده اش وفا نمی کند و اگر امینش شمرند خیانت می کند؛ چنین کسی چه مقام و

منزلتی دارد ؟ حضرت فرمود: منزلت او نزدیکترین منزلها به کفر است ولی کافر نیست.

(جهاد با نفس، ح 479)

[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 9:22 ] [ محمد ] [ ]
اِمتَحِنُوا شِیعَتَنا عِندَ ثَلاثٍ:

عِندَ مَواقیتِ الصلَواتِ کیفَ مُحافَظَتُهُم علَیها،

وعِندَ أسـرارِهِم کیفَ حِفظُهُم لَها عَن عَدُوِّنـا،

و إلى‏ أموالِهِم کیفَ مُواساتُهُم لإِخوانِهم فیها


شیعیان ما را در سه چیز بیازمایید :

در مواظـبـت بر اوقـــات نمـــازها ،

در نگهدارى اسرارشان از دشمنان ما

و در همدردى و کمک مالى به برادرانشان
  

(میزان الحکمه، باب صفات الشّیعه)

[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 9:21 ] [ محمد ] [ ]
درباره وبلاگ

جوانان عشاق الرضا یه همت عده ای از جوانان تنکابنی بنا شده است